گوهر معرفت - عرفان و اخلاق کاربردی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت اشراف حجة الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت اشراف حجة الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی


سخنرانی، انوار معرفت (۱) عقلانیت در سیر الی الله - حجة الاسلام شاهرخ همدانی تمنّای قرآن از عالمان دینی نشر علوم و معارف الهی است؛ جناب حجّة الاسلام حاج شیخ محمّد شاهرخ همدانی، بر اساس تکلیف دینی و طلبگی خود و با پایبندی به مبانی سلوکی حضرت علامه طهرانی رضوان الله علیه به تبیین علوم و معارف اسلام پرداختند. "أنوار معرفت"، سخنرانی سلوکی ایشان است که در قالب "دورۀ عرفان و اخلاق کاربردی" در جمع معدودی از أخلّاء إیمانی و سلوکی برگزار می شود؛ جلسۀ اوّل با عنوان «عقلانیّت و جایگاه آن در سیر الی الله» تقدیم می گردد.


جلسات انوار معرفت، جلسه اول
عقلانیت و جایگاه آن در سیر و سلوک الی الله
حجت الاسلام شیخ محمد شاهرخ همدانی

فهرست
1. پاسخ امام صادق علیه الصّلوة و السّلام در تفسیر « لیعبدون » از آیه شریفه « ماخلقت الجنّ و الإنس إلّا لیعبدون »  
2. تعریف انسان در گرو رسیدن به معرفت اوست و معرفت او در گرو عبودیّت اوست.
3. منظور ازعبد کسی است که در مسیر معرفت خدا در حرکت است. 
4. در قرآن از قیامت به فردا تعبیر شده است و این حکایت از نزدیک بودن آن دارد.
5. فرمایش حضرت سیّدالشّهداء علیه الصّلوة والسّلام در رابطه با تجمّلات دنیا.
6. اعمالی به آن عالم آخرت راه می یابند که مجرّد بوده و به نور تبدیل شده باشند.
7. منظور از نور یعنی « الظّاهر بذاته و المُظهر لغیره ».
8. فرمایش علّامه طهرانی درباره گفتن اذکار توحیدی و آثار آن در خانه.
9. حکایت سلام کردن و خیرمقدم گفتن ملائکه به مرحوم آقای آشیخ محمّد حسین غروی اصفهانی رحمة الله علیه .
10. انسانی که عبد محض خدا شده و با خدا ربط پیدا کرده است ، مهمّترین تکلیفش بهره بردن از عقل و فهم است.
11. توصیه اولیای الهی سالکین راه خدا را به فهمیدن.
12. منظور علّامه در پرسیدن از حال رفقاء ، مقدار عقل و فهم آنها بوده است .
13. اینکه انسان از میان بد و بدتر مجبور به انتخاب یکی است سخنی باطل است.
14. کلامی مرحوم حداد مبنی بر لزوم استاد برای بیرون آمدن از سلطنت نفس.
15. انسان به هر مقداری که از عقل برخوردار است، به همان مقدار انسان است.
16. بهره از عقل انسان را در مسیر خدا قرار می دهد.
17. تاثیر توحید در تعامل انسان با احتیاجات و عالم کثرت.
18. توصیه ی رسول خدا بر تأمّل در آیات صدو نود و صد و نود و یک سوره ی آل عمران .
19. تفاوت عقل و کارکرد آن در سالکان راه خدا و دیگران

متن کامل جلسه اول

بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیمِ
اَلحَمدُ لِلهِ رَبِّ العَالَمیِنَ وَ الصَّلَوةُ وَ السَّلَامُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنا أبوالقَاسِمِ مُصطَفی مُحَمَّد وَ عَلَی أَهلِ بَیتِهِ الطَّیِّبیِن الطَّاهِریِنَ المَعصُومِینَ لَا سِیَّمَا بَقِیَّةَ اللهِ فِی الأَرَضِینَ أَرواحُنَا وَ أروَاحُ العَالَمِینَ لِتُرابِ مَقدَمِهِ الفِدَاء وَلَعنُ الدَّائِم عَلی أعدَائِهِم أَجمَعِینَ مِنَ الآنِ إلیَ لِقَاءِ یَومُ الدِّینِ.لَا حَولَ وَ لَا قُوَّةَ إلَّابِاللهِ العَلِیِّ العَظِیمِ.
خدای متعال این عالم را بر اساس نظم توحیدی برای کمال و رشد و رقاء انسان خلق کرد. و در قرآن کریم انسان را برای رسیدن به مقام عبودیّت و معرفت تصریح فرمود :« ماخلقت الجنّ و الإنس إلّا لیعبدون »  من جنّیان و انسان ها را خلق نکردم ، مگر برای آنکه به مقام عبودیّت برسند. از امام صادق علیه الصّلوة و السّلام در تفسیر این آیه سؤال شد که : آقا « لیعبدون » یعنی چه ؟ فرمودند : « أی لیعرفون » یعنی اینکه خدا انسان را خلق نکرد ، مگر اینکه انسان به مقام معرفت برسد . پس معلوم می شود که تعریف انسان در گرو رسیدن به معرفت اوست . و معرفت او در گرو عبودیّت اوست . پس اگر جایی می گوییم انسان ! یعنی عبد ، عبد کیست ؟ عبد چیست ؟ عبد یعنی آن کسی که در مسیر معرفت خدا و در مسیر خدا در حرکت است . برای خدا نفس می کشد ، برای خدا راه می رود ، زندگی می کند.« لله ربّ العالمین » یعنی همه چیز خود را برای خدا قرار داده است . همین که انسان در این عالم ، مبنا و حرکت خود را ، هدف و مقصد خود را خدا قرار می دهد ، ناخود آگاه انسان را بالا می آورد . هر چقدر انسان خود را دست کم بگیرد و بگوید مثلا من به بهشت إکتفاء بکنم ، به همان اندازه خود را در سطح مخلوق و در سطح موجودات ، در سطح نعمتها و لذّتها پایین آورده است . فرد دیگری هم خودرا پایین تر و پایین تر می آورد تا آن بیچاره ی بینوایی که می آید خود را سرگرم این عالم خاک و عالم دنیا می کند . فکرها محدود به این طرف و آن طرف کردن این خاک می شود . آقا داری چه کار می کنی ؟ واقعاً انسان گاهی این امورات و رفت و آمدها و این شلوغی ها و هیاهو و سرو صداها را که نگاه می کند ، می بیند که آخر کار ، همه اش خاک است . خاک را از این طرف به آن طرف ، بالا می برد ، پایین می آورد. لذا گفت: 
دلا ! تا کی در این چرخ مجازی
کنی مانند طفلان خاک بازی
واقعاً هر کلمه ای از گفتار این بزرگان ، یک عالم از معنا وحقیقت است . عمارت را که بالا می برد ،در واقع خاک است که بالا می برد. مقام را که بالا می برد ، خاک است که بالا برده است .  
در یک حکایت آمده است که ، یک شخصی منزلی ساخته بود که خیلی تعلّقات ، تجمّلات وتکثّرات به نسبت زمان خودش در آن منزل به کار برده بود.خدمت سیّدالشّهداء علیه الصّلوة والسّلام آمد وگفت که : آقا تشریف بیاورید و این منزل را متبرّک و متیمّن کرده و با قدومتان آن را روشن بکنید . بیایید ببینید ما چه کار کردیم و چه کاری نکردیم ؟ حضرت رفتند ، دیدند عجب خانه ی مجلّلی است ! و چنین و چنان .و خیلی زیباست ! فرمودند که : « رفع التّین ، وضع الدّین » 
أئمّه علیهم السّلام انسان هایی نبودند که در لفّافه بخواهند صحبت بکنند بلکه خیلی راحت مطلب را بیان می کردند . کسی را فریب نمی دادند و نمی پیچاندند ، با کسی بازی نمی کردند ، بر اساس منافع و مقاصد دنیا ، أهواء خیالیّه و إعتباریّه و نفسانیّه و شهوانیّه با کسی صحبت نمی کردند . امام علیه السّلام بر اساس واقعیّت و حقیقت با انسان صحبت می کند . گریه و خنده و لبخند او بر آن اساس است . صحبت و گفتارش بر آن اساس است . تا چه زمانی ما را باید به قول امروزی ها لوس و نُنُر بار بیاورند که مبادا به پرستیژ قبای ما بر بخورد ؟ اینگونه بگوییم ، اینگونه نگوییم ، اینگونه برویم ،آنگونه نیاییم .مگر قرار است که چه اتّفاقی بیفتد ؟ صریح بودند ، می گویند وقت تمام   شد ، فرصت کم است ،فلانی چهل سال است ، فلانی پنجاه سال است . 
« کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش »  
این کاروان وسط راه است ! تمام شد ! فردا چشم را روی هم بگذاری تمام شده است . واقعاً شما ببینید تعبیر قرآن از قیامت این است : « ما قدّمت لقدم » نگاه بکن ببین برای فردا چه کار کردی ؟ فردا یعنی چه ؟ فردا یعنی قیامت . قرآن از قیامت به فردا تعبیر می کند . تا این حدّ نزدیک است ، اینقدر زود است . به قول امروزی ها می نویسند گاهی زود ، دیر می شود ! این مطلب همان است که می گوید : «کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش » .
خداوند مرحوم علّامه ی طباطبایی رضوان الله تعالی علیه را رحمت بکند در آن بیماریی که با آن از دنیا رفتند ، این بیت را می  خواندند .ایشان خیلی با افراد صحبت نمی کردند و در یک سکوت و حضور مطلقی بودند . قطعاً در محضر پروردگار عالم در آن أواخر عمرشان گاهی این بیت را زیاد می خواندند که : « کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش » 
ببینید منِ علّامه هم در حال رفتن هستم ، من مانده ام و عملم ، من مانده ام و آنچه را که در این دنیا از زاد و تقوا کسب کردم . علّامه هم باشم موضوع اینگونه است و تفاوتی نمی کند . تفسیر نوشتم ! خب نوشتی ، آن مال خودت  ! دستت درد نکند ! بگذار ببینیم برای ما چه آورده ای ؟ اگر این تفسیر، با اخلاص بود ، اخلاص آن طرف می رود .ولی خود کتاب تفسیر نمی رود . ما تفسیر نویسان زیادی داریم !منبر برو ، نوار پر کن ، کتاب ، ورق سیاه کن زیاد داریم ! می نویسند ! امّا اینها که به آن طرف نمی رود ، خود این بنده ی خدا هم به آن طرف نمی رود ، تمام شد ! خاک  می ماند! چه چیزی می رود ؟ آن چیزی می رود که نور شده باشد ، مجرّد باشد . چه چیزی مجرّد است ؟ نور . خداوند غیرت دارد ، عالم ، عالم نور است و غیر از نور را قبول نمی کند . هِی بنشینیم به سر خود بزنیم هِی بالا ، پایین بپریم که آقا ما این کار را کردیم ، می گویند : خب نور آن کو ؟ لذاست که چقدر این کلمه ی نور در لسان أولیاء خدا زیاد بوده است . دائماً به دنبال نور بودند.
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود؟
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود ؟    
با چه کسی رفت و آمد بکنیم ؟ با کسی که نور دارد ، با کسی که قلب او نورانی است ، صفا دارد ، خلوص دارد ، اینها علامتهای آن است .       
چه کتابی بخوانیم ؟ نور یعنی چه ؟ نور را اینگونه معنا کرده اند : « الظّاهر بذاته و المظهر لغیره » خود آن روشن است ، اطرافش را هم روشن می کند. دیگران را هم نور افشانی می کند . لذا فرمود : « الله نور السّماوات » چرا خدا نور است ؟ در عالی ترین و شدید ترین و بی نهایت مراتب نور است چرا ؟ چون هم ذات مقدّس او ، نور محض است ، روشن است ،حیّ است و قادر است . و هم این صفت را به اطراف می دهد ، روشن می کند . 
خدا مرحوم سیّدناالاستاد حضرت علّامه طهرانی رحمة الله علیه و رضوان الله تعالی علیه را رحمت بکند . ایشان می فرمودند که : وقتی انسان در خانه یک الله اکبر که می گوید ،این خانه روشن می شود ، این خانه نورانی می شود . خیلی عجیب است ! اینها چقدر بلند همّت و بی تکلّف بودند .می گویند آقا بگو خدا ، خب تمام شد ، بسم الله !برو . منتظر چه چیزی هستی ؟ 
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او ، از راه دیگر آید   
می گوید تو بگو خدا ، اوراهش را بلد است ، کارش را بلد است ، تو پرده نباش و  پرده نینداز ، حجاب نینداز او می آید . می فرمودند که : با یک لا إله إلّا الله ، انسان نورانی می شود ، منزل نورانی می شود و کار تمام است . آنجا می گویند بقیّه برای خودتان باشد ، بگو برای ما چه چیزی آورده ای ؟  « لا ینفع مال و لا بنون إلّا من ءآتی الله بقلب سلیم » یعنی همین ! دستتان در نکند مال ، تعلّقات ، خانه ، کار ، منبر ، کتاب ، این طرف ، آن طرف زحمت کشیدی ، بی خوابی کشیدی ،  آیا برای ما نور آوردی یا نه ؟ قلب سلیم یعنی همان قلب نورانی . 
در قیامت به إزاء آن نورانیّت و سلامت و صفای قلب ، به انسان مراتب و مقام می دهند و او را بالا می برند . چرا ؟ چون خدا نور محض است و تحمّل غیر از نور را ندارد . هر چه باشد نور او ، آن را می سوزاند . اینجاست که « ما خلقت الجنّ و الإنس إلّا لیعبدون أی إلّا لیعرفون » لذا بندگان خدا در این مسیر معرفت یعنی مسیر بندگی و مسیر نورانیّت می آیند و به کمتر از این نور حقیقی هم قانع نمی شوند ، نه به این نور های مجازی ، نه به این نورهایی که به صورت انسان بیندازند و انسان را نورانی نشان بدهند ، اینها خیالات هستند و مردم را فریب می دهند بلکه نوری که خدا را متوجّه انسان می کند و نور ی که تمام ملائکه را متوجّه انسان می کند .
یکی از علماء با مرحوم آقای آشیخ محمّد حسین غروی اصفهانیرحمة الله علیه که به کمپانی معروف بود در مسافرتی هم مسیر شده بود .می گفت من یکبار متوجّه مسائلی شدم و عرض کردم که آقا ! شما چه چیزی می گویید و چه مسأله ای است که به هر کجا که وارد می شوید اینگونه فوج فوج ملائکه می آیند و به شما سلام کرده و خیر مقدم می گویند ؟ ایشان فرموده بودند : خوب است که انسان روزی هزار مرتبه سوره ی قدر را بخواند . البته ایشان این مطلب را گفته بودند و منظور این نیست که از فردا همه شروع بکنند ، هزار مرتبه سوره ی قدر را  بخوانند . این دستور خاصّی دارد .به کمتر از این نور حقیقی هم در این عالم دنیا رضایت نمی دهند .حال با این اوصاف آیا درست است ما بیاییم خود را به اینگونه مسائل سرگرم بکنیم ؟ 
پس بنابراین آنجایی که می گوییم انسان ، یعنی عبد ، عبد چه کسی است ؟ عبد آن کسی است که در مسیر معرفت خداست ، در مسیر نورانی شدن و کسب نور است . نور چه کسی است ؟ نور ، خداست . و این انسان می خواهد به بی نهایت نور برسد .اینها تعریف انسان است . پس به هر کسی و به هر چیزی نمی توانیم انسان بگوییم . مراد از انسان ، عبد محض خدا می باشد . در این صورت این انسان ، محورعالم خلقت می شود . انسانی که باخدا ربط دارد و عین ربط با خداست . 
حال این انسانی که به این مرتبه رسیده است تکالیفی دارد و وظایفی پیدا می کند . یکسری مسائلی در ارتباط با خود دارد و یکسری مسائل و تکالیف و حدودی در ارتباط با بیرون از خود دارد که تقسیم بندی شده است . امّا آنچه که انسان در تعامل با خودشبر عهده دارد بر محوریّت آن انسانی است  که تعریف کردیم . حال این انسان در تعامل با خودش ، اوّلین و بهترین و عالی ترین و مهمّترین تکلیفی که پیدا می کند این است که از ابزار درونی خود استفاده بکند . اگراین تعریف ، در مورد انسانی صادق نباشد و به این إدراک و به این معنا و حقیقت نرسیده باشد ، او هم برای خود تکلیف دارد و با خودش در تعامل است . منتهی اینجا را باید خیلی دقّت کرد که او وقتی به خودش مراجعه می کند از ابزار ، بر اساس بینش و بر اساس تعریفی که قبل از این کرده است با خود برخورد می کند . آقا جان ! چه تعریفی از انسان در ذهن تو هست؟  انسان را چه دیدی؟ انسان را چه کسی دیدی؟ انسان چه نیازهایی دارد؟ وقتی که به او می گوییم خب الان تواین تکلیف را داری، این ابزار راداری ، بر  اساس همان تعریف ، همان محدودیّت و مرتبه ، از ابزاری که خدا در وجود او قرار داده است، یکی یکی برداشته و استفاده می کند . ابزار چیست؟ شهوت هست، غضب هست، عقل هست ، دست و پا هست ! این همه ابزارظاهری و باطنی وجود دارد .  
انسان ، اهل توحید به آن معنایی که در عالی ترین مرتبه گفتیم ، به کمتر از خدا راضی نمیشود ، از بین تمام این ابزار  روی عقل و روی تفکّر دست می گذارد. چرا ؟ چون میگوید من خدا را میخواهم، من نور را میخواهم. باید با ابزاری جلو بروم که من را بالا میبرد، من را به آن عالم نور می رساند. وقتی که من انسان شدم ، یعنی عبد خدا شدم و گفتیم که تا خدا و پای خدا را وسط کشیدیم ، همّت بالا می رود . وقتی که همّت انسانبالا رفت ، دنبال عقل می گردد، دنبال تفکّر می گردد ، دنبال فهم و بصیرت می گردد . امّا اگر نه ، این انسان خود را دست کم و در یک مرتبه پایین یا در یک مرتبه متوسّطی قرار داد ، میگردد و شکم را بر میدارد، زبان را بر میدارد، چشم را برمیدارد. چرا؟ چون دنیا را می خواهد، گم شده ی او دنیاست، شهوتش را برمیدارد . این مسأله خیلی مهمّاست . لذا أولیاء خدا ، عاقل ترین انسانها هستند. 
خدا بزرگان را رحمت کند !آنها سالکین راه خدا را ، بیش از هر چیزی ، به فهم و عقل، توصیه می کردند. که بعداًإن شاءالله در این باره توضیح خواهیم داد.فرزند مرحوم علّامه رحمة الله علیه برای ما تعریف می کردند که : هر زمان که مرحوم والد، آقا جان می خواستند از حال رفقاء سؤال بکنند ، می پرسیدند : خب ، حال فلانی چطور است؟ مثلاًاز این رفقاء که در قم ، در مشهد ، در شیراز ، در تبریز هستند ، خبر دارید؟ بعد از اینکه حال آنها را می پرسیدند، می فرمودند :آقا منظور من از حالش چطور است ؟ فهم او را می گویم ، فهمش چقدر است؟ بالا رفته است ؟آیا روی فهم خود دست گذاشته و اینجا آمده است ؟ یا نه ، اینجا هم آمده و دنبال چیزهای دیگری می گردد؟ عقلش را بالا برده است ؟ 
یکی از دوستان ما که از شاگردان و ملازمان مرحوم اقای بهجت رضوان الله تعالی علیه بودند ، ایشان چندی پیش برای بنده تعریف می کردند که : یکبار که از حرم حضرت فاطمه ی معصومه سلام الله علیها داشتیم می آمدیم ، ایشان به بنده گفتند : فلانی ! به نظر توخوب است انسان از خدا چه چیزی بخواهد؟ میگفت من عرض کردم که : خب مثلاً از خدا عافیت بخواهیم، عاقبت بخیری بخواهیم و اینها . ایشان فرمودند که : خب ، عاقبت به خیری که دست خود انسان است و خدا ابزارآن را داده است ، اختیار هم داده است . خب آقا این راه ، بسم الله !پس چرا آن طرف می روی ؟ چه کسی تو را مجبور کرد آن طرف بروی ؟ چه کسی تو را مجبورکرد این چاقو را شکم او بزنی؟ چه کسی  تو را مجبور کرد این مال را برداری؟ حرص و طمع ، تو را مجبور کرد.حرص زیاد ، انسان را مجبور به انجام این کارها می کند.چند شب پیش یک شخصی از تهران پیش من آمد که یک گرفتاری برایش پیدا شده بود و او مجبور شده بودخلاف تعهّد و خلاف امانتی را مرتکب بشود . گفتم  : آقا چرا این کار را کردید؟ گفت : فلانی مجبور شدم . گفتم : بله، بله! امّا آیا در مقدّمات هم مجبور بودی؟ گفت : نه!بخل، حرص ، طمع، دنیا طلبی ، آزمندی، بلندپروازی ، انسان را مجبور می کند. مثل این است که به انسان  بگویند:آقا چرا نماز نمی خوانی؟ بگوید : من وضو ندارم. خب برو وضو بگیر، نمازت را هم بخوان . راست می گوید بدون وضو که نمی توان نماز خواند . خب مقدّمات چه می شود؟ در مقدّمات که مختار هستی ، چه در این طرف باشد ، چه در آن طرف . خیلی از این مجبوری هایی که ما میگوییم و در آن گیر می کنیم و در نهایت چاره ای جز انجام آن نداریم و به قول امروزی ها که اصطلاحات  بد و بدتر را درست کرده اند ، تمام اینها راهی است کهما با اختیار خود رفتیم . خب ، چرا انسان راهی را برود که مجبور بشود بین بد و بدتریکی را انتخاب بکند؟ چرا؟ چه کسی انسان را مجبور کرده است ؟کجا پیغمبر مجبور شد از بین بد و بدتر ، بد را انتخاب کند ؟ کجا أمیرالمؤمنین مجبور شد؟ یک جا راپیدا بکنید که این مسأله برای آنها اتّفاق افتاده باشد . خب مگر آنها در این دنیا زندگی نکردند؟ مگر با این مشکلات زندگی نکردند؟ مگرفقر و کمبود نبود ؟ مگر مرض نبود؟ مگر دشمنی نداشتند؟ کجا مجبور شدند؟خب ، حالا  امروزه درآمده که آقا مجبوریم ، خیلی این نفس عجیب است! شیطان چه کلاه های گشادی سر انسان می گذارد !آقا بین بد و بدتر گیر کردیم ، مجبور شدیم بد را انتخاب بکنیم . تازه کِیف می کند و می گوید بدتر را رها کردیم! هنر کردی! نه آقا! ببین چه آدم خوبی هست ! پدرت را روز قیامت  در می آورند ، تو غلط کردی این راه را رفتی ، که مجبور بشوی  بین گزینه های بد و بدتر و بدترین یکی را انتخاب بکنی ! گزینه ی بدترین را هم ما اضافه می کنیم !حالا کِیف هم میکنی ،از خدا طلبکار هم می شوی ؟ 
ببینید نفسیکه سرش نخورده باشد ، چه بلاهایی به سر انسان می آورد ! متوجّه باشید کهاگر انسان افسار و لجام و لگام این نفس را نگیرد ، او افسار انسان را می گیرد . اگر تو، توی سرنفس نزنی ، او تو را میزند و بیچاره ات می کند ، بدبختت می کند! و انسان جز در راه سیر وسلوک و جز در تحت تربیّت و تذکّر استاد، رفیق، امام معصوم علیهالصّلوة و السّلام نمی تواند این افسار را در دستش بگیرد !راهی است که انسان نمی تواند به تنهایی برود.خیلی زیباست ! 
من غیر از مرحوم حدّاد رحمة الله علیه کسی را ندیدم که اینگونه خارج از تمام نفس نگاه بکند . ایشان کسی است که از نفس گذشته است ، این حرف از ایشان است، میگوید : تا وقتی که انسان در نفس است ، نمی تواند خودش را نجات بدهد ، باید یک نفر بیرون از نفس او، او را بکشد . خیلی حرف زیبایی است، خیلی حرف عالی ای است . أمیرالمؤمنین هم که باشی ، باید پیغمبریباشد. موسی هم که باشی ،خضر میخواهی. در مورد پیغمبر هم داریم که ،خدا با آن مدبّراتش ، با آن اسباب و عللش ، پیغمبر را تربیت کرد. 
به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گفتند :آقا شما هم تربیت شدید؟ حضرت  فرمودند : بله . گفتند : چه کسی شما راتربیت کرد؟ فرمود :« أدّبنی ربّی » . خب ، حالا این پیغمبر است !« فأحسن تأدیبی ». آقا خوب هم تربیت کرد! آقا خلاصه جای شما خالی بود ! چه به سر ما آمد ! مگر نیاورد ؟! قرآن که نازل میشد ، وحی که می آمد ، پیغمبر بود . یک جا یک سر سوزن هم بر اساس تکبّر، بر اساس ... رفتار نکرد .حالا چه مسأله ای است ؟ نمی دانم!  چه عنوانی انتخاب بکند؟ ما نگوییم بهتر است، هیچی نمی گوییم! خب یهود آمدند و سؤال کردند و گفتند : بله اینگونه است و فردا می آییم. إن شاءالله را نگفت . خیلی عجیب است ! فردا آمدند و گفتند: چی شد؟ وحی نیامد ! پس فردا ، نیامد تا چهل روزوحی نیامد. گفتند: آبروی اسلام دارد می رود ! خب برود! فیلم باید درست بشود، این مسأله باید درست بشود. عجیب است ،خدا که با انسان شوخی ندارد ! چرا ما شوخی گرفتیم ؟ پیغمبر نمی تواند شوخی بگیرد، خدا هم با او شوخی ندارد. آن وقت ما شوخی گرفتیم ، ما در ارتباطاتمان شوخی گرفتیم.والله من خودم را عرض می کنم ، هر وقت نماز می خوانم شرمنده ام . شوخی گرفته ایم . نمی دانم ، انسان چه بگوید ؟ این خیلی مسأله ی مهمّی است.
آن وقت این أولیاء خدا ، این بندگان صالح خدا، انسان، انسان کامل، در مواجهه  و تعامل با خودش ، اوّلین کاری که انجام می دهد این است که روی بهترین ابزار دست می گذارد .اگر خودت را به کمتر از آن معنا تعریف کرده باشی، همّتت پایین می آید . برای غیر خدا پایین بیایی ، همّتت پایین می آید. دست می بری و دستت را می گیرند امّا به اندازه ی همان چیزی که خواستی به تو می دهند . امّا در مورد أولیاء خدا چگونه است ؟ نه! آنها در تعامل و مواجهه ی با خودشان از ابزارعقل ، از ابزار تفکّرو تأمّل بهره می برند . 
این را عرض می کردم که مرحوم اقای بهجت رحمة الله علیه فرمودند که :آقا عاقبت بخیری و عافیت که دست خود انسان است .خوب است انسان،  از خدا ، فهم بخواهد . و درست هم می گفت . ما هم از مرحوم علّامه همین مطلب را می شنیدیم. نگاه کردم دیدم در روایات هم ، پیامبربه أمیرالمؤمنین می گوید : یا علی ! همیشه از خدا ، علم کهخواستی بعد از آن و بالاتر از آن ، فهم بخواه  . چون اگر فهم نباشد ، این علم به درد نمی خورد . عجیب است ! چه رابطه ای بین آن فهم و آن تیزبینی که مرحوم علّامه از آن به ظرائف و دقایق سلوک تعبیر می کردند وجود دارد ؟  فرمودند : سالک باید دنبال دقائق و ظرائف باشد ،  یعنی فهمت را بالا ببر تا دقایق و ظرائف را به دست بیاوری . أوراد و ذکر خوب است ، نماز شب خوب است و باید باشد و انسان  بدون نماز شب  به جایی نمی رسد. امّا باید این طرف هم حواست باشد و فهمت را بالا ببری . وقتی که این فهم و بصیرت آمد، وقتی که این ابزار عقل را که بهترین ابزار انسانی است و عین ربط با خداست ، عین تجرّد است، آنجایی که خدا به خلقت انسان، نمره ی « فتبارک الله أحسن الخالقین » و نمره ی بیست داد ،  داریم که این نمره را در قبال عقل به انسان داد، نه در قبال دماغ! نه در قبال چشم! نه در قبال ابرو! نه در قبال صورت و بدن و این مواردی که امروزه به آن سرگرم شده ایم . یک ساعت ، دو ساعت جلوی آینه می ایستد و فلان می کند . و فقط به همین محدود شده است . خدا در مقابل عقل ، به تو انسان گفت ! به هر مقداری که از این عقل برخوردار هستی ، به همان مقدار انسان هستی . انسان، عبد ، عارف ، عاقل، همه ی اینها یک تعریف شد .
پس اگر گفتیم مؤمن ، یعنی عاقل . اگر گفتیم انسان ، یعنی عاقل . اگر گفتیم عاقل ، یعنی عبد ، یعنی مؤمن . نه آن چیزی که تو می گویی دلم می خواهد ، من اینگونه می فهمم .نمی توانیم  نوک دماغمان را هم ببینیم . خب ، بگو! دیدی؟ آفرین ، جلوترش را هم بگو ، بگو ببینم ؟! 
«  ذرّه ی خاکم و در کوی توام جای خوش است  »
حال که اینگونه است ، در این دکانت را ببند ! این شعر از دیوان مرحوم قصّاب کاشانی است ، اینها حال خوشی داشتند و در آن مسیرشان صدق و خلوصی داشتند .آقا در مغازه ی قصّابی هم معلوم استکه خدا پیدا می شود !  راه باز است و خدا هم همه جا هست .  
« الحمد ولله که در میکده باز است  ». 
در میکده را که باز کردند نمی گویند : آقا تو بیا، تو نیا ! شغلت چیست ؟! بابای تو کیست؟ مادر تو کیست ؟ تو چند تا بچه داری؟ نه! این ها مال این دنیاست . مدرکت چیست؟ کسی سفارشش را کرده است ؟ نکرده است ؟ اینها مال اینجاست، بازی های این جاست ، بدبختی های اینجاست ، اعتبارات اینجاست .آنجا می گویند: نه آقا! میکده ! میکده چه کسی را راه می دهند ؟ آن کسی را که واقعا طالب است . آن کسی که به دنبال خدا و معرفت و عبودیّت است . 
به ظاهر افراد نگاه نمی کنند بلکه به پیشانی نگاه می کنند ، چون روی پیشانی همه ی ما نوشته شده است . لذا در روایت است که :حضرت زهراء سلام الله علیها در روز قیامت وقتی که می خواهدمحبّینرااز غیر محبّین تشخیص بدهد ، به پیشانی افرادنگاه میکند . پس معلوم می شودکه روی پیشانی ما ، همه چیز نوشته شده است.حالا هِی کارت در بیاور و بگو : من اینم، من آنم ، بابام،ننه ام، همسایه ام،رفیقم، استاد،چنین، چنان، شاگرد، بیاو برو... به پیشانی و به قلب سلیم نگاه می کنند . می دانند به کجا نگاه بکنند. و بر آن اساس راه میدهند.حالباید انسان ببیند چه کارهایی کرده است ؟چقدر در این دنیا کار کرده است ؟ و به آن خلوص و صداقتش نگاه بکند.بله! آن قصّاب کاشانی را می گفتم،شعرخیلی زیبایی دارد که به صورت قصیده نوشته است . چند بیت از آن به این صورت سروده شده است:
دندان که در دهان نبود ، خنده بد نماست
دکّان بی متاع چرا وا کند کسی
اگرانسان وقتی که می خندد ، دندان نداشته باشد چقدر زشت است!کریه است،قبیحاست! زیبایی خنده به آن دندانهای سفید است.دکّان بی متاع چرا وا کند کسی.می گوید :بنده ی خدا ، تو که متاع نداری!اگر بیایند وبگویند آقا! تو که دکّان زدی، بیایید بیایید راه انداختی!دعوتکردی ،این طرف،آن طرفعکس چاپ کردی،برو و بیاراه انداختی !خب آمدیم!این دکّان را باز بکن ، کو؟چه چیزی داری؟ انسان چه چیزی دارد ؟لذاست که از همان اول بهتر است که انسان ببندد و خیال خودش را راحت بکند.
ای مگس عرصه ی سیمرغ ، نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری 
خدا به فرزند علّامه خیر بدهد ، ایشان این شعر را برای ما زیاد می خواندند . خود مر حوم علّامه هم در کتابهایشان دارند . واقعاً شعری است که مخصوصا برای ما طلبه ها خوب است . و گاهی آن راهر روز بعنوان دستور بخوانیم .اگر دکّان متاعی نداشته باشد ، دیگران را سست و سرد می کند . لذا انسان از همان اوّل اگرهم تکلیف دارد ، اگر هم به او تکلیف دادند ، چه ظاهری چه باطنی ، دعوت به خدا بکند ، به پیغمبر هم همین را گفتند : « قل تعالوا إلی کلمة سواء بیننا و بینکم » ای پیغمبر به اینها بگو بیایند و دعوت به ما بکنی ،جای دیگر هیچ خبری نیست ! تکلیف پیغمبر هم همین دعوت به خدا بود . انسان ، عاقل ، مؤمن ، عبد در تعامل با خود ، روی بهترین ابزار دست می گذارد و آن عقل است . پس بهترین ابزار برای عبد ، عقل است . بهترین ابزار برای مؤمن ،عقل است. وقتی که انسان این ابزار را در اختیار گرفت از اینجا به بعد ، سراغ هر چیزی که می رود، خدا را می بیند .
مردان خدا پرده ی پندار دریدند
یعنی همه جا عکس رخ یار بدیدند  
یعنی با چه چیزی و با کدام ابزار این پرده را پاره کردند ؟ با ابزار تعقّل ، تفکّر ، تأمّل ،تدبّر ، فهم و عقل . لذا خدا می فرماید که : « إنّ فی خلق السّماوات و الأرض واختلاف اللّیل و النّهارلآیات لأولی الألباب »خیلی آیه ی زیبایی است ، در این صورت  دیگر فرقی نمی کند . می گوید این انسان اگر در این دنیا هم که باشد ، چون ابزار عقل را که مجرّد است و عین ربط با خداست ، دراختیار خود گرفته است ، وقتی به درخت نگاه می کند ، خدا را می بیند و بالا می رود . وقتی به  سنگ نگاه می کند ، بالا می رود . شب و روز او را بالا می برد . خواب ، بیداری ، غذا همه او را بالا می برند . این حیوانات ، این آمدن و رفتن ها او را بالا می برد ، فرعون او را بالا می برد . « لعبرة » عبرت او را بالا می برد .
« قل سیروا فی الأرض فنظروا کیف کان عاقبة المکذّبین » کافر او را بالا می برد ، به کفّار نگاه می کند بالا می رود و این برای او عبادت می شود . یک زمانی به کعبه نگاه می کند و بالا می رود و زمانی هم به أبو جهل نگاه می کند ولی باز هم بالا می رود . پس چقدر این مسأله ، مسأله ی مهمّی است . امّا دیگران اینگونه نیستند . به شب و روز نگاه می کنند و پایین می آیند .به درخت نگاه می کنند ، پایین و در عالم کثرت ، عالم کثافات ، عالم ناسوت ، عالم ماده و عالم خاک  می آیند و در عالم خاک سرگرم می شوند . و به جنبه ی مجازی دنیا دل می بندند . او به این دنیا و به این خاک نظرمی کند ولی چون ابزار ملکوتیِ عقلانیِ إلهی  را در دستش دارد ، ملکوت را می بیند و بالا می رود . ولی این چون ابزار ملکی و ناسوتی را در اختیار خود گرفته است ، نگاه می کند و پایین می آید . او با آمدن شب و روز ، بهار و تابستان و زمستان  ، در مسیر خدا یک قدم جلوتر می رود ولی این بیشتر از حیوان بالا و پایین می پرد . خب ، چه شد ؟ علف سبز شد ! چرا ؟ چون به جای عقل ، ابزار علفی دستش گرفت ، خیال را در دستش گرفت و حرف گوش نکرد به همین دلیل می رود علف گره می زند و از روی آتش می پرد ، کِیف می کند ، شادی می کند ، می گوید ، می خندد ، بالا و پایین می پرد .  وقتی هم که به این بیچاره  می گوییم آقا نکن ! فکر می کند که می گوییم آقا از دنیا لذّت نبر ! می گوید : این همه نعمت ، دنیا ! بنده ی خدا از دنیا آن کسی لذّت می برد که دستش بر ملکوت این دنیا رسیده است ، نه بر خیالات این دنیا ، نه بر یک مشت خاک !
آسمانا ! دلم از اختر و ماه تو گرفت
آسمان دگری خواهم و ماه دگری
او آسمان دیگری در همین دنیا دارد و کِیف می کند . شبها پیغمبر اینگونه  می نشستند و سرشان را بالا می کردند و این آسمان و ستاره ها را نگاه می کردند و کِیف می کردند لذا این عمل عبادت محسوب می شود !  
ما نگاه می کنیم ، چه چیزی گیر ما می آید ؟ سماق آن به ما می رسد . هر وقت می خواستند ما را سر کار بگذارند ، به ما می گفتند : سماق بمک ! حال برای ما سماق و سنجد و سمنوی آن رسیده است . اینها چه چیزی هستند ؟ اینها که فقط شکم را پر می کنند ! خب بنده ی خدا خودت خواستی ! لذا وقتی به آن عالم می رود ،  می گوید : « یا حسرتا علی ما فرّطت فی جنب الله  » وای بر من ! من از دنیا غفلت کردم .آقا جان ! اهل جهنّم از خدا غفلت نکردند بلکه از دنیا غفلت کردند ! اینها که همیشه در دنیا خوب ، خوش بودند ! می گویند :نه ، ما از مجاز دنیا فریب خوردیم . آن طرف هم که بازار، بازار مجاز نیست بلکه بازار حقیقت است ! 
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
ما در مجاز دنیا بودیم ، در خاک و خاشاک بودیم و در برگ درختانسیر می کردیم . هیچکدام از اینها نماند . کو ؟ تمام شد ! لذا در آن عالم به سر آنها می زنند ، نه به جهت اینکه قرآن نخوانده اند ، نه به جهت اینکه نماز نخوانده اند ، بلکه به جهت اینکه از این دنیا استفاده نکرده اند  ! حال ما نشستیم و به سر و دست خود می زنیم که ما از این دنیا هیچ بهره ای نبردیم . مردم را بیبن چقدر خوش هستند ! بابا ! او آن طرف به سر خودش می زند که من هم از دنیا بهره نبردم . پس چه کسی از دنیا بهره برد ؟ پیغمبر . « اللّهمّ أرنا الأشیاء کما هی  » می گوید : دنیا را می خواهم . دنیا چیست ؟ ملکوت و وجود  آن را می خواهم ، یعنی آن چیزی که هست را می خواهم ! نه ، نمود آن را . نمود چیست ؟ این شکلها را نمود می گویند . وجود چیست ؟ همانملکوت دنیا است  . « لنری إبراهیم ملکوت السّماوات » اینها بهره بردند. أمیرالمؤمنین که نشسته بود و وصله می زد ، داشت کِیف می کرد . به قول یکی از شاگردان مرحوم سیّدناالأستاد حضرت علّامه می گفت : آقا نشسته بودیم تخم مرغ و یک غذای ساده می خوردیم که مرحوم علّامه گفت : آقا این کِیف و خوشی که ما می کنیم ، شاهنشاه آریا مهر هم نکرد ! حقیقتا اینگونه است . چون وقتی که انسان دستش به حقیقت برسد دیگر فرق نمی کند که چه چیزی هست ! در این صورت دیگر انسان راحت است و سر و دست نمی شکند که اگر نان خالی جلوی او بگذارند ، اخم بکند و اگر جلوی او برّه بگذارند دلش باز بشود !قبض و بسط او به این تجمّلات و تکثّرات دنیا نیست که اگر آن لباس باشد اینگونه بشود و اگر نباشد جور دیگر بشود ، اگر او سلام کرد ،خوب است و اگر پشت کرد، فلان است ، ببینید چقدر عوض می شود ! نفسی که در مسیر خداست و ابزار عقل در کنارش است ، این نفس راحت است و کِیف می کند . با چه چیزی سرگرم است ؟ با خدا . ولی آن کسی که اینگونه نیست ، با حرف این می آید و با حرف آن می رود . با نگاه این بیاید و با نگاه آن برود .تکثّرات پدر انسان را در می آورد و روزگار را سیاه می کند ! إن شاءالله که خدا روزی بکند ! «  إنّ فی خلق السّماوات و الأرض و اختلاف اللّیل و النّهار لآیات لأولی الألباب  » پیغمبر فرمود : وای به حال امّت من که آیات صد و نود و صد و نود و یک سوره ی آل عمران را نخواند و در آن تأمّل نکند . خیلی آیه ی عجیبی است . می گوید : به به ، بهار شده است . بله ! لذّت ، طراوت و شادابی خوب است ولی اینها را باید برای خدا در استخدام خود در بیاورد تا عقل او بالا برود و عقلش تحریک بشود . امّا برای غیر أولیاء که اینها را می بینند چه چیزی تحریک می شود ؟ تخیّلات ، شکم ، شهوت. 
خدا می گوید : ای بیچاره ی بینوا من این زیبایی را خلق کردم ، این جمال را خلق کردم تا پیش خود من بیایی ! پیش صاحب جمال که من هستم بیایی ! عقل تو تحریک بشود ! عقل که تحریک شد مثل آن موتوری می شود که رو به جلو می برد . غیر از آن انسان را رو به عقب می برد . شهوت و حیوانیّت تو تحریک شد . عقل أولیاء ، انسانیّت را تحریک می کند ولی عقل غیر أولیاء حیوانیّت را تحریک می کند . اینها فرق بین سالک و غیر سالک است . که او هم در این دنیا رو به جلو حرکت می کند ، آیات خدا ، نعمت ها ، دنیا او را بالا می برد و عقلش را تحریک می کند ، فهمش را بالا می برد ولی غیر سالک همه ی اینها را می بیند و حیوانیّت او تقویت و تحریک می شود و روبه عقب رفته و به سوی حیوانیّت سیر می کند .إن شاءالله خدا به برکت أنوار نورانی و به برکت أولیاءاش ، أئمّه ی أطهار سلام الله علیهم أجمعین و همّت بندگان صالح خودش ؛ عرفای بالله ، به ما توفیق إدراک این حقائق و معانی و عمل به آنها را به حقّ صلوات بر محمّد و آل محمّد عنایت بفرماید.
اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد .

ارسال نظر و طرح سوال

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.