گوهر معرفت - عرفان و اخلاق کاربردی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت إشراف حجّة الاسلام و المسلمین حاجّ شیخ محمّد شاهرخ همدانی از شاگردان عارف کامل حضرت علّامه طهرانی اعلی الله مقامه

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت إشراف حجّة الاسلام و المسلمین حاجّ شیخ محمّد شاهرخ همدانی از شاگردان عارف کامل حضرت علّامه طهرانی اعلی الله مقامه


مشهور خوبان (آثار محبت علی علیه السلام در دنیا و آخرت)

برای محبت به مولایمان امیر المومنین علی علیه السلام انوار و آثاری در دنیا و آخرت است که هر فرد به اندازه جایی که برای این محبت در قلب خود باز کرده باشد از آن برخوردار است. مقاله پیش روی به قلم حجت الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی بر اساس روایات و حکایاتی ارزنده به این موضوع اختصاص دارد

بسم الله الرحمن الرحیم

مشهور خوبان (آثار محبت علی علیه السلام در دنیا و آخرت)

منبع: سلسله مقالات تالیف حجت الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی

برای محبت نسبت به مولایمان امیر المومنین علی علیه السلام انوار و آثاری در دنیا و آخرت است که هر کس به اندازه جایگاهی که برای این محبت در قلب خود باز کرده باشد از آن برخوردار است.

به چند روایت در این باب اشاره می شود:

عَنْ أَبِی الزُّبَیْرِ الْمَکِّیِّ قَالَ رَأَیْتُ جَابِراً مُتَوَکِّئاً عَلَى عَصَاهُ وَ هُوَ یَدُورُ فِی سِکَکِ الْأَنْصَارِ وَ مَجَالِسِهِمْ وَ هُوَ یَقُولُ عَلِیٌّ خَیْرُ الْبَشَرِ فَمَنْ أَبَى فَقَدْ کَفَرَ یَا مَعْشَرَ الْأَنْصَارِ أَدِّبُوا أَوْلَادَکُمْ عَلَى حُبِّ عَلِیٍّ علیه السلام فَمَنْ أَبَى فَانْظُرُوا فِی شَأْنِ أُمِّه‏. )الأمالی للصدوق(

(ابو زبیر مکى گوید من جابر را دیدم که عصاکشان در کوچه و محافل انصار میگردید و مى‏گفت على خیر البشر است هر که ابا کند کافر است اى گروه انصار فرزندان خود را بدوستى على بن ابى طالب پرورش دهید و هر که از این مطلب ابا دارد و آن را نمی پذیرد در مورد مادرش شک کند.)

وَ کَانَ یَقُولُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فِی بَعْضِ أَحَادِیثِهِ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ أَشْرَفُهَا عِنْدَ اللَّهِ أَشَدُّهَا لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حُبّا وَ إِنَّهُ قَسَمَ الْمَلَائِکَةَ فِیمَا بَیْنَهَا وَ الَّذِی شَرَّفَ عَلِیّاً عَلَى جَمِیعِ الْوَرَى بَعْدَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى‏... (الاحتجاج)

(و همچنین رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله مى‏فرمود: شریفترین ملائکه نزد خدا کسى است که بیشتر اظهار محبّت در باره على مى‏کند. و سوگند ملائکه در میان خودشان این جمله است: «سوگند به آنکه على را پس از محمّد بر جمیع خلائق شرافت بخشید)

عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام قَالَ: قَالَ سَلْمَانُ الْفَارِسِیُّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْهِ کُنْتُ ذَاتَ یَوْمٍ جَالِساً عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِذْ أَقْبَلَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَقَالَ لَهُ یَا عَلِیُّ أَ لَا أُبَشِّرُکَ قَالَ بَلَى یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هَذَا حَبِیبِی جَبْرَئِیلُ یُخْبِرُنِی عَنِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ أَنَّهُ قَدْ أَعْطَى مُحِبَّکَ وَ شِیعَتَکَ سَبْعَ خِصَالٍ الرِّفْقَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْأُنْسَ عِنْدَ الْوَحْشَةِ وَ النُّورَ عِنْدَ الظُّلْمَةِ وَ الْأَمْنَ عِنْدَ الْفَزَعِ وَ الْقِسْطَ عِنْدَ الْمِیزَانِ وَ الْجَوَازَ عَلَى الصِّرَاطِ وَ دُخُولَ الْجَنَّةِ قَبْلَ سَائِرِ النَّاسِ مِنَ الْأُمَمِ بِثَمَانِینَ عَاماً. (الأمالی للصدوق‏)

(سلمان فارسى گوید روزى نزد رسول خدا نشسته بودم که على بن ابى طالب آمد به او فرمود بتو مژده ندهم اى على؟ گفت چرا یا رسول اللَّه، فرمود حبیبم جبرئیل از طرف خدا جل جلاله بمن خبر میدهد که بدوستان و شیعیان تو هفت خصلت داده ‏اند نرمش در هنگام مرگ، انس گاه وحشت و روشنى در ظلمت و آسودگى نزد هراس و عدالت وقت میزان و گذشت از صراط و رفتن بهشت پیش از مردم امم دیگر به هشتاد سال.)

عَنْ رِیَاحِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله کَانَ جَالِساً فِی مَلَأٍ مِنْ أَصْحَابِهِ إِذْ قَامَ فَزِعاً فَاسْتَقْبَلَ جَنَازَةً عَلَى أَرْبَعَةِ رِجَالٍ مِنَ الْحَبَشِ فَقَالَ ضَعُوهُ ثُمَّ کَشَفَ عَنْ وَجْهِهِ فَقَالَ أَیُّکُمْ یَعْرِفُ هَذَا فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام أَنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا عَبْدُ بَنِی رِیَاحٍ مَا اسْتَقْبَلَنِی قَطُّ إِلَّا قَالَ وَ اللَّهِ أَنَا أُحِبُّکَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ  فَاشْهَدْ مَا یُحِبُّکَ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا یُبْغِضُکَ إِلَّا کَافِرٌ وَ إِنَّهُ قَدْ شَیَّعَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ قَبِیْلٍ مِنَ الْمَلَائِکَةِ کُلُّ قَبِیلٍ عَلَى سَبْعِینَ أَلْفَ قَبِیلٍ قَالَ ثُمَّ أَطْلَقَهُ مِنْ جَرِیدِهِ وَ غَسَّلَهُ وَ کَفَّنَهُ وَ صَلَّى عَلَیْهِ وَ قَالَ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ تُضَایِقُ بِهِ الطَّرِیقَ وَ إِنَّمَا فُعِلَ بِهِ هَذَا لِحُبِّهِ إِیَّاکَ یَا عَلِیُّ (المحاسن‏)

( ریاح بن ابی نصر می گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان عده ای از اصحابشان نشسته بودند که صدای گریه و شیون از گوشه ای شنیده شد که  در همین حین چند نفر جنازه ای را بر دوش حمل می کردند در این هنگام رسول خدا فرمودند: جنازه را پایین بگذارید بعد روی جنازه را کنار زدند و فرمودند آیا کسی این جنازه را می شناسد؟ علی علیه السلام عرض کرد یا رسول الله من صاحب این جنازه را می شناسم او غلام بنی ریاح است که هر وقت مرا می دید به من می گفت یا علی قسم به خدا که من تو را خیلی دوست دارم . در اینحال رسول خدا فرمودند: یا علی هر کسی که شهادت به محبت تو دهد مومن است و هر کس که تو را دشمن بدارد کافر است بعد فرمودند من دیدم که هفت هزار نفر از ملائکه او را تشییع می کردند بعد خود رسول خدا او را همراه با سایر اصحاب تشییع کردند و او را غسل دادند و کفن کردند و بر او نماز خواندند و فرمودند بسیاری از ملائکه برای دیدار این غلام به زمین آمده اند بطوریکه راه را بسته اند و همه اینها بخاطر این است که این شخص محب علی است.)

شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین             اگر در وقت جان دادن تو باشى شمع بالینم‏

ز تاب آتش دورى شدم غرق عرق چون گل                  بیار اى باد شبگیرى، نسیمى زان عرق چینم‏

اگر بر جاى من غیرى گزیند دوست، حاکم اوست           حرامم باد اگر من جان بجاى دوست بگزینم‏

صباح الخیر زد بلبل کجائى ساقیا برخیز                     که غوغا مى‏کند در سر خیال خواب دوشینم

عَنِ الْحَارِثِ الْهَمْدَانِیِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع فَقَالَ مَا جَاءَ بِکَ فَقُلْتُ حُبِّی لَکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ یَا حَارِثُ أَ تُحِبُّنِی فَقُلْتُ نَعَمْ وَ اللَّهِ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ أَمَا لَوْ بَلَغَتْ نَفْسُکَ الْحُلْقُومَ رَأَیْتَنِی حَیْثُ تُحِبُّ وَ لَوْ رَأَیْتَنِی وَ أَنَا أَذُودُ الرِّجَالَ عَنِ الْحَوْضِ ذَوْدَ غَرِیبَةِ الْإِبِلِ لَرَأَیْتَنِی حَیْثُ تُحِبُّ وَ لَوْ رَأَیْتَنِی وَ أَنَا مَارٌّ عَلَى الصِّرَاطِ بِلِوَاءِ الْحَمْدِ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ ص لَرَأَیْتَنِی حَیْثُ تُحِبُّ ( امالی شیخ طوسی )

(از حارث همدانى منقولست که من رفتم بخدمت امیر المؤمنین علیه السلام و حضرت فرمود: چی باعث شد که نزد ما بیایی؟ عرض کردم به خاطر محبت و از روی دوستى شما آمده‏ ام. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ای حارث، آیا واقعا مرا دوست دارى ؟ عرض کردم بخدا قسم که شما را دوست دارم ، آن حضرت فرمود: حالا که چنین است پس بدان که در وقت جان دادنت، مرا خواهى دید، و این دوستى و محبت من، آنجا به تو فایده خواهد کرد، و دیگر وقتى که مرا بینى آن وقتی است که مردم را دور میکنم از حوض کوثر مثل شتران را که از ورود دور میکنند، آنجا هم دوستى من به تو نفع خواهد داد، بار دیگر مشاهده کنى که بر پل صراط چگونه گذر میکنم وقتى که لواى حمد در دست من باشد، و پیشاپیش رسول خدا صلی الله علیه و آله میروم؛ آنجا هم جایی است که اثر محبت و دوستى مرا خواهى دید)

عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ صلی الله علیهم قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ الْجَنَّةَ لَتَشْتَاقُ وَ یَشْتَدُّ ضَوْؤُهَا لِأَحِبَّاءِ عَلِیٍّ علیه السلام وَ هُمْ فِی الدُّنْیَا قَبْلَ أَنْ یَدْخُلُوهَا وَ إِنَّ النَّارَ لَتَغِیظُ وَ یَشْتَدُّ زَفِیرُهَا عَلَى أَعْدَاءِ عَلِیٍّ ع وَ هُمْ فِی الدُّنْیَا قَبْلَ أَنْ یَدْخُلُوهَا (ثواب الأعمال‏)

(امام صادق علیه السلام از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کنند که حضرت فرمودند: همانا بهشت مشتاق عاشقان و محبین علی علیه السلام است و خود را با تمام انوارش در حالیکه هنوز آنان در دنیا هستند برایشان آماده می سازد و از طرفی جهنم هم آتشش را برای دشمنان علی علیه السلام فروزان می گرداند در حالیکه آنان در دنیا هستند)

در روایات کثیرى وارد شده است که حضرت أمیر المؤمنین علیه السّلام بر بالین شخص محتضر در سکرات موت حاضر مى‏شوند، و اگر مؤمن و داراى ولایت باشد او را با خود به بهشت میبرند

اى که گفتى فَمَنْ یَمُتْ یَرَنى             جان فداى کلام دلجویت‏

کاش روزى هزار مرتبه من             مُردمى تا ببینمى رویت‏

سیدنا الاستاد علامه طهرانی در کتاب معادشناسی در رابطه با آثار محبت امیر المومنین علیه السلام و شفاعت آن حضرت در عالم پس از مرگ، حکایت زیبایی را نقل می کنند که عین آن چنین است:

می فرمایند: داستانى را حضرت سیّدنا الاعظم و استادنا الاکرم علّامه طباطبائى نقل میفرمودند که بسیار شایان توجّه است.

فرمودند: در کربلا واعظى بود به نام سیّد جواد از اهل کربلا و لذا او را سیّد جواد کربلائى مى‏ گفتند. او ساکن کربلا بود ولى در ایّام محرّم و عزا میرفت در اطراف، در نواحى و قصبات دور دست تبلیغ میکرد، نماز جماعت میخواند، روضه میخواند و مسأله میگفت و سپس به کربلا مراجعت مینمود.

یک مرتبه گذرش افتاد به قصبه‏اى که همه آنها سنّى مذهب بودند، و در آنجا برخورد کرد با پیرمردى محاسن سفید و نورانى، و چون دید سنّى است، از در صحبت و مذاکره وارد شد، دید الان نمى‏تواند تشیّع را به او بفهماند؛ چون این مرد ساده لوح و پاک دل چنان قلبش از محبّت افرادى که غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است که آمادگى ندارد و شاید ارائه مطلب نتیجه معکوس داشته باشد.

تا در یک روز که با آن پیرمرد تکلّم مینمود از او پرسید: شیخ شما کیست؟

(شیخ در نزد مردم عادى عرب، بزرگ و رئیس قبیله را گویند) و سیّد جواد میخواست با این سؤال کم کم راه مذاکره را با او باز کند تا بتدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید.

پیرمرد در پاسخ گفت: شیخ ما یک مرد قدرتمندى است که چندین خان ضیافت دارد، چقدر گوسفند دارد، چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تیرانداز دارد، چقدر عشیره و قبیله دارد.

سیّد جواد گفت: بَه بَه از شیخ شما چقدر مرد متمکّن و قدرتمندى است!

بعد از این مذاکرات پیرمرد رو کرد به سیّد جواد و گفت: شیخ شما کیست؟

گفت: شیخ ما یک آقائى است که هر کس هر حاجتى داشته باشد بر آورده میکند؛ اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب عالم، و یا در مغرب عالم باشى و او در مشرق عالم، اگر گرفتارى و پریشانى براى تو پیش آید، اسم او را ببرى و او را صدا کنى، فوراً به سراغ تو مى‏آید و رفع مشکل از تو میکند.

پیرمرد گفت: بَه بَه عجب شیخى است! شیخ خوب است اینطور باشد، اسمش چیست؟

سیّد جواد گفت: شیخ علىّ‏ دیگر در این باره سخنى به میان نرفت مجلس متفرّق شد و از هم جدا شدند و سیّد جواد هم به کربلا آمد.

امّا آن پیرمرد از شیخ علىّ خیلى خوشش آمده بود و بسیار در اندیشه او بود.

تا پس از مدّت زمانى که سیّد جواد به آن قریه آمد، با عشق و علاقه فراوانى که مذاکره را به پایان برساند و شیخ را شیعه کند، و با خود مى‏گفت: ما در آن روز سنگِ زیربنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام مى‏ کنیم، ما در آن روز نامى از شیخ علىّ بردیم و امروز شیخ علىّ را معرّفى مى‏ کنیم و پیرمرد روشندل را به مقام مقدّس ولایت أمیر المؤمنین علیه السّلام رهبرى مى ‏نمائیم. چون وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش کرد، گفتند: از دار دنیا رفته است.

خیلى متأثّر شد، با خود گفت: عجب پیرمردى! ما در او دل بسته بودیم که او را به ولایت آشنا کنیم.

حیف، از دنیا رفت بدون ولایت، ما میخواستیم کارى انجام دهیم و پیرمرد را دستگیرى کنیم، چون معلوم بود که اهل عناد و دشمنى نیست، إلقاءات و تبلیغات سوء، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است.

بسیار فوت او در من اثر کرد و به شدّت متأثّر شدم. به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا سر قبر او بَرید. فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم: خدایا ما در این پیرمرد امید داشتیم چرا او را از دنیا بردى؟ خیلى به آستانه تشیّع نزدیک بود، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت.

از سر تربت پیرمرد بازگشتیم و با فرزندان به منزل پیرمرد آمدیم. من شب را در همانجا استراحت کردم؛ چون خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم درى است وارد شدم، دیدم دالان طویلى است و در یکطرف این دالان نیمکتى است بلند، و در روى آن دو نفر نشسته‏اند و آن پیرمرد سنّى نیز در مقابل آنهاست.

پس از ورود، سلام کردم و احوالپرسى کردم، دیدم در انتهاى دالان درى است شیشه‏ اى و از پشت آن باغى بزرگ دیده میشد.

من از پیرمرد پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفت: اینجا عالَم قبر من است، عالم برزخ من است و این باغى که در انتهاى دالان است متعلّق به من و قیامت من است.

گفتم: چرا در آن باغ نرفتى؟ گفت: هنوز موقعش نرسیده است؛ اوّل باید این دالان طىّ شود و سپس در آن باغ رفت.

گفتم: چرا طىّ نمى‏کنى و نمیروى؟ گفت: این دو نفر معلّم من هستند. این دو، دو فرشته آسمانیند آمده‏ اند مرا تعلیم ولایت کنند، وقتى ولایتم کامل شد میروم؛ آقا سیّد جواد! گفتى و نگفتى (یعنى گفتى که شیخ ما که اگر از مشرق یا مغرب عالم او را صدا زنند جواب میدهد و به فریاد میرسد اسمش شیخ‏ علىّ است؛ امّا نگفتى این شیخ علىّ، علىّ ابن أبى طالب است.) بخدا قسم همینکه صدا زدم: شیخ علىّ بفریادم رس، همینجا حاضر شد.

گفتم: داستان چیست؟ گفت: چون من از دنیا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نکیر و منکر به سراغ من آمدند و از من سؤال کردند : مَنْ رَبُّکَ وَ مَنْ نَبیُّکَ وَ مَنْ إمامُکَ؟

من دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه مى‏خواستم پاسخ دهم به زبانم چیزى نمى‏آمد، با آنکه من اهل اسلامم، هر چه خواستم خداى خود را بگویم و پیغمبر خود را بگویم به زبانم جارى نمى ‏شد.

نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و مرا در حیطه غلبه و سیطره خود درآورده و عذاب کنند، من بیچاره شدم، بیچاره به تمام معنى، و دیدم هیچ راه گریز و فرارى نیست؛ گرفتار شده‏ ام.

ناگهان به ذهنم آمد که تو گفتى: ما یک شیخى داریم که اگر کسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد یا در مغرب آن، فوراً حاضر میشود و رفع گرفتارى از او میکند.

من صدا زدم: اى شیخ علىّ به فریادم رس!

فوراً علىّ بن أبى طالب أمیر المؤمنین علیه السّلام حاضر شدند اینجا، و به آن دو نکیر و منکر گفتند: دست از این مرد بردارید، معاند نیست، او از دشمنان ما نیست، اینطور تربیت شده، عقائدش کامل‏ نیست چون سعه نداشته است.

حضرت آن دو ملک را ردّ کردند و دستور دادند دو فرشته دیگر بیایند و عقائد مرا کامل کنند، این دو نفرى که روى نیمکت نشسته‏اند دو فرشته‏ اى هستند که به امر آن حضرت آمده‏اند و مرا تعلیم عقائد مى‏کنند.

وقتى عقائد من صحیح شد من اجازه دارم این دالان را طىّ کنم و از آن وارد آن باغ گردم‏.

دور از حریم کوى تو شرمنده مانده ‏ام             شرمنده مانده‏ام که چرا زنده مانده ‏ام‏

صلّى الله علیک یا ابا الحسن، صلّى الله على روحک و بدنک، صلّى الله علیک و على زوجک و ذرِّیَّتک، صلّى الله على شیعتک و لازمى مِشیتک و منهجک!

و چقدر مناسب این مقام است شاه بیت اشعار مرحوم کمپانی، خطاب به امیر المومنین علی علیه السلام که:

گر چه سیه رو شدم غلام تو هستم      خواجه مگر بنده سیاه ندارد

اللهم صل علی محمد و آل محمد

ارسال نظر و طرح سوال

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.