گوهر معرفت - عرفان و اخلاق کاربردی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت اشراف حجة الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت اشراف حجة الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی


حکایات (کیفیّت مناجات حاج سیّد احمد کربلائى در مسجد سَهْله‏)

مرحوم حضرت علامه طهرانی رحمة الله علیه در بیان مختصری از حالات عارف بی بدیل مرحوم حاج سید احمد کربلائی رضوان الله علیه در کیفیّت مناجات وی حکایت بسیار زیبائی را نقل می کنند که عین آن را تقدیم می کنیم.

27 شوّال المعظّم سالروز وفات آقا حاج سید احمد کربلایی است

مرحوم علامه طهرانی رحمة الله علیه می فرمایند:

مرحوم آقا سیّد جمال الدّین براى حقیر نقل کردند که: در ایّام جوانى که تحصیلات ایشان در اصفهان بوده است؛ استاد و مربّى اخلاقى ایشان، مرحوم آخوند کاشى، و مرحوم جهانگیرخان قشقائى بوده‏اند.

و چون به نجف اشرف مشرّف مى‏شوند، استادشان مرحوم آقا سیّد جواد بوده است؛ و مى‏فرمودند: او مردى سریع و پر مایه و پر محتوى بود؛ و مى‏گفت: اگر از عالم بالا به من اجازه دهند؛ در سر چهار راهها، چهارپایه مى‏گذارم و بر روى آن مى‏ایستم و مردم را به توحید و عرفان خداوندى مى‏خوانم. و دیرى نپائید که به رحمت حقّ پیوست. و من به مرحوم آیة الله و مربّى اخلاقى: آقاى شیخ على محمّد نجف آبادى رجوع کردم؛ و از او دستور مى‏گرفتم. مدّت‏ها از این موضوع گذشت؛ و من در تحت تعلیم و تربیت او بودم.

تا یک شب که بر حسب معمول به مسجد سَهله آمدم براى عبادت- و عادت من این بود که: به دستور استاد، هر وقت شبها به مسجد سهله مى‏رفتم؛ اوّلًا نماز مغرب و عشاء را به جاى مى‏آوردم؛ و سپس اعمال وارده در مقامات مسجد را انجام مى‏دادم؛ و پس از آن دستمالى که در آن نان و چیزى بود، به عنوان غذا باز مى‏کردم؛ و مقدارى مى‏خوردم. آنگاه قدرى استراحت نموده و مى‏خوابیدم، و سپس چندین ساعت به اذان صبح مانده بر مى‏خاستم، و مشغول نماز و دعا و ذکر و فکر مى‏شدم؛ و در موقع اذان صبح نماز صبح را مى‏گزاردم؛ و تا اوّل طلوع آفتاب به بقیه وظائف و اعمال خود ادامه مى‏دادم آنگاه به نجف مراجعت مى‏نمودم-.

در آن شب که نماز مغرب و عشاء و اعمال مسجد را به جاى آوردم؛ و تقریباً دو ساعت از شب مى‏گذشت؛ همینکه نشستم؛ و دستمال خود را باز کردم، تا چیزى بخورم؛ هنوز مشغول خوردن نشده بودم که صداى مناجات و ناله‏اى به گوش من رسید، و غیر از من هم در این مسجد تاریک، احدى نبود.

این صدا از ضلع شمالى، وسط دیوار مسجد، درست در مقابل و روبروى مقام مُطَهّر حضرت امام زمان عجّل الله تعالى فَرَجه شروع شد؛ و به طورى جذَّاب، و گیرا، توأم با سوز و گداز و ناله، و أشعار عربى، و فارسى و مناجات ها، و دعاهاى عالیة المضامین بود که بکلّى حال ما را و ذهن ما را متوجه خود نمود. من نتوانستم یک لقمه از نان بخورم؛ و دستمال همینطور باز مانده بود، و نتوانستم بخوابم و استراحت کنم؛ و نتوانستم به نماز شب و دعا و ذکر و فکر خود بپردازم. و همینطور متوجّه و منصرف به سوى او بودم.

صاحب صدا ساعتى گریه و مناجات داشت؛ و سپس ساکت مى‏شد. قدرى مى‏گذشت، دوباره مشغول خواندن و درد دل کردن مى‏شد؛ باز آرام مى‏گرفت. و سپس ساعتى مشغول مى‏شد؛ و آرام مى‏گرفت. و هر بار که شروع مى‏کرد به خواندن؛ چند قدمى جلوتر مى‏آمد؛ بطورى که قریب به أذان صبح که رسید؛ در مقابل مقام مطهّر امام زمان أرواحنا فداه رسیده بود. در این حال خطاب به حضرت نموده؛ و پس از گریه طولانى، و سوز و ناله شدید و دلخراشى، این اشعار را با تخاطب و گفتگوى با آن حضرت خواند:

ما بدین در نه پى حشمت و جاه آمده‏ایم             از بد حادثه اینجا به پناه آمده‏ایم‏

رهرو منزل عشقیم و ز سرحدّ عدم                 تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‏ایم‏

سبزه خطّ تو دیدیم و ز بستان بهشت                به طلبکارى این مِهر گیاه آمده‏ایم‏

با چنین گنج که شد خازن او روح امین                         به گدایى به در خانه شاه آمده‏ایم‏

لنگر حلم تو اى کشتى توفیق کجاست               که درین بحر کرم، غرق گناه آمده‏ایم‏

آبرو مى‏رود اى أبر خطا شوى ببار                که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‏ایم‏

حافظ این خرقه پشمینه بینداز                                     که ما از پى قافله با آتشِ آه آمده‏ایم‏

و دیگر ساکت شد؛ و هیچ نگفت؛ و در تاریکى چندین رکعت نماز گزارد تا سپیده صبح دمید. آنگاه نماز را به جاى آورده، و مشغول به خود در تعقیبات، و ذکر و فکر بود تا آفتاب دمید. آن وقت برخاست و از مسجد خارج شد. و من تمام آن شب را بیدار بودم؛ و از همه کار و بار خود واماندم؛ و مات و مبهوت وى بودم.

چون خواستم از مسجد بیرون شوم؛ از سر خدمه آنجا که اطاقش خارج از مسجد، و در ضلع شرقى بود پرسیدم: این شخص که بود؟ آیا شما او را مى‏شناسید؟

گفتند: آرى! این مردى است به نام سیّد احمد کربلائى. بعضى از شبهاى خلوت که در مسجد کسى نیست مى‏آید؛ و حال و وضعش هم همینطور است که دیدید.

من که به نجف آمدم و خدمت استاد آقا شیخ على محمّد رسیدم؛ مطالب را مو به مو برایشان بیان کردم؛ ایشان برخاست و گفت: با من بیا! من در خدمت استاد رفتم. استاد در منزل آقا سیّد احمد وارد شد؛ و دست مرا در دست او گذارد و گفت: از این به بعد، مربّى اخلاقى و استاد عرفانى تو ایشانست؛ باید از او دستور بگیرى و از او متابعت بنمائى!

بارى این رویّه و روش سیّد أحمد بود در سلوک راه خدا، و تربیت و ارشاد طالبان حقیقت و پویندگان سبیل معرفت. (توحید علمى و عینى، ص : 20)

ارسال نظر و طرح سوال

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.