گوهر معرفت - عرفان و اخلاق کاربردی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت اشراف حجة الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت اشراف حجة الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی


شهادت شیخ فضل الله نوری، نتیجه خلاء حوزۀ نجف از عرفان بود

ثمره فتوای بدون فحوای معرفت و عرفان را می توان در داستان مشروطیّت که مُنجرّ به هتک خون مرجع نامی شیعه آیت الله شیخ فضل الله نوری شد، به خوبی مشاهده کرد. این مقاله که به قلم حجت الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی نگاشته شده با اقتباس از کلمات علامه طهرانی رحمة الله علیه، به بررسی جریان مشروطیت می پردازد که تقدیم می گردد.

بسم الله الرحمن الرحیم

شهادت شیخ فضل الله نوری نتیجه خالی بودن حوزه نجف از عرفان بود

منبع: سلسله مقالات تالیف حجت الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد                   تو اهل فضلی و دانش همین گناهست بس

در «مصباح الشّریعة» آمده است: قَالَ الصَّادِقُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: لَا یَحِلُّ الْفُتْیَا لِمَنْ لَا یَسْتَفْتِى مِنَ اللَهِ عَزّ وَ جَلَّ بِصَفَآءِ سِرِّهِ، وَ إخْلاصِ عَمَلِهِ وَ عَلَانِیَتِهِ، وَ بُرْهَانٍ مِنْ رَبِّهِ فِى کُلِّ حَالٍ. لِانَّ مَنْ أَفْتَى فَقَدْ حَکَمَ؛ وَ الْحُکْمُ لَا یَصِحُّ إلَّا بِإذْنٍ مِنَ اللَهِ وَ بُرْهَانِهِ. وَ مَنْ حَکَمَ بِخَبَرٍ (بِالْخَبَرِ خ ل) بِلا مُعَایَنَةٍ فَهُوَ جَاهِلٌ مَأْخُوذٌ بِجَهْلِهِ، وَ مَأْثُومٌ بِحُکْمِهِ.

(حضرت صادق علیه السّلام گفتند: حلال نیست فتوى دادن، براى کسى که خودش در هر حال از روى صفا و پاکى سرّش و از روى اخلاص در عملش و اخلاص در کارهاى آشکارش و از روى برهان و حجّتى از جانب پروردگارش، مسائل را از خدا نمیپرسد و از او استفتاء نمینماید. چون کسى که فتوى میدهد، حکم کرده است؛ و حکم بدون اذن و اجازه خدا و بدون حجّت و برهانى از سوى وى صحیح نیست. کسى که بدون مشاهده و عیان خود، از روى خبرى که شنیده است حکم نماید جاهل است؛ وى را به جهلش اخذ میکنند و به حکمش گنهکار به شمار می آورند.)

سیدنا الاستاد حضرت علامه طهرانی رحمة الله علیه می فرمودند:

این حقیر در مباحث اجتهاد و تقلید به ثبوت رسانیده‏ ام که: از شرائط حتمیّه افتاء و حکم، از جزئیّت به کلّیّت پیوستن است؛ و تا عبور از عالم نفس نگردد و معرفت حضرت ربّ پیدا نشود، این شرط متحقّق نمیشود.

ثمره فتوای بدون فحوای معرفت و عرفان را می توان در داستان مشروطیت که منجرّ به هتک خون مرجع نامی شیعه آیت الله شیخ فضل الله نوری شد، به خوبی مشاهده کرد.

در واقع آنچه سر شیخ را بر بالای دار برد، استبداد نبود عدم بصیرت و شهود و عرفانِ مراجع وقت بود که فریب خدعه و نیرنگ استعمار را خوردند.

علامه طهرانی اعلی الله مقامه الشریف در اینباره می فرمودند:

بزرگان ما در نهضت مشروطیّت و گیرودارها و کشمکشهاى طرفداران استبداد و مشروطه دچار اشتباه شدند، دسته‏اى بعنوان آنکه مشروطه مردم ستمدیده را از زیر یوغ استبداد و ظلم امراء و حکّامِ جائر مى ‏رهاند، بدان گرویدند و این نظام را با اصول آن پذیرفتند، و دسته‏اى دیگر بعنوان آنکه استبداد مردم را در هاله دین حفظ مى ‏کند و از رخته کردن آزادى ‏هاى نامشروع و مغرب پسند جلوگیرى مى‏ نماید؛ طرفدار آن شدند. و چون راه را منحصر در آن مى ‏دیدند، بر سر هم کوفتند. کسى نگفت هم مشروطه غلط است و هم استبداد، اسلام صحیح است و بس. حکومت اسلام حکومت اسلام است. حکومت رسول الله است. نه یک حرف کم و نه یک حرف زیاد.

لذا دیده شد در این مدّت عمر مشروطیّت که درخت آن با خونهاى پاک رزمندگان راستین و پاکدلان راه عدل و آزادى آبیارى شد، چه ستم‏ها که نشد؛ و چه‏ حکومت‏هاى استبدادى که نظیر آن در تاریخ بشریّت کم است بر این ملّت مسلّط نگشت، و چه ستمهاى جانکاه بعنوان نوش دارو در کام آنان فرو نریخت؛ و به نام تو خالى عدالت اجتماعى و آزادى همگانى چه محرومیّت‏ها از طبیعى‏ترین حقوق أوّلیّه نصیب نگشت. با آنکه در تدوین قانون اساسى آن، نهایت دقّت را در پیشگیرى ‏هاى موارد انحراف نمودند و براى بر أریکه نشاندن قانون عدل و آزادى، نهایت مراقبت را کردند. فقطّ علّت اینهمه محرومیّت‏ ها آن بود که: حکومت از محور اصلى خود خارج شد، بعنوان مجلس شورى قانونگذارى کردند، قواى مقنّنه و قضائیّه و مجریه از محطّ خود منحرف شد، این تجربه مشروطیّت براى ما بس است. رسول الله فرمود: لَا یَلْدَعُ الْمُؤْمِنُ مِن حُجْرٍ مَرَّتَیْن‏ (وظیفه فرد مسلمان در حکومت اسلام، ص: 114)

و عمق فاجعه آنجا بود که یکی از بزرگترین علمای تاریخ اسلام و مرجع وقت آن زمان مرحوم آخوند خراسانی رحمة الله علیه هم دچار این اشتباه شد.

سیدنا الاستاد می فرمودند: مرحوم آخوند ملّا محمّد کاظم خراسانى رحمة الله علیه که خود نیز از لواداران و امضاء کنندگان مشروطیّت بود قصد کرد به ایران مسافرت کند و از نجف رهسپار این سرزمین گردد، و یک تلگراف بسیار قوىّ که شامل تهدید و ارعاب و حاوى دویست کلمه بود به ایران زد که عُشّاق مدینه عشق راه پاریس را در پیش گیرند و تبعید شوند و مراد از مدینه عشق «عشق آباد» است که محلّ فِرق ضالّه بوده است؛ و بواسطه همان تلگراف هم آزادیخواهان را براى اینکه سر و صدا بخوابد از ایران بیرون کردند، و همه را تبعید کردند. که داستانش مفصّل است.

و سپس چون خود آن مرحوم عازم ایران بود، گویند: در شبى‏ که فرداى آن، عازم رحیل بود با قهوه او را مسموم کردند و از دنیا رفت‏. (معاد شناسى، ج‏7، ص: 77)

داستان مشروطیّت و حوادث پیرامون آن، نقطه عطفى در تاریخ اسلام و عبرتى براى معتبرین و اولى‏ الالباب است. آنچه که بیش از هر چیز در این داستان جلب توجّه مى‏کند دخالت و نفوذ و اقدام طبقه روحانیّت، بالخصوص مراجع درجه اوّل وقت چون مرحوم آخوند خراسانى و سیّد محمّد کاظم یزدى و شیخ فضل الله نورى و غیرهم است. کسانیکه در کتب تاریخ مشروطیّت و اخبار آن تفحصّ کرده باشند بخوبى درمى‏ یابند که نقطه ثقل و محور تمام این جریانات (چه به نفع مشروطیّت و چه به مخالفت با آن) تماماً روحانیّت و در رأس آنان مراجع درجه یک وقت بوده ‏اند. و تمام مردم ایران و سایر نقاط در امور خود و اقدامات اجتماعى خود چشم به دستورات و احکام صادره از مراجع وقت داشته‏ اند، و فتاواى ایشان را همچون وحى منزل از ناحیه پروردگار و حضرات معصومین صلوات الله علیهم أجمعین و احکام لا تُردّ و لا تُبَدّل مى ‏پذیرفته ‏اند. و چه‏ بسا در این راستا خون هاى خود را براى حفظ حریم اسلام و اطاعت از دستورات مرجع‏ وقت بر زمین مى ‏ریختند. و خدا مى ‏داند که از طرفین چه جنگها درنگرفت و چه خونها ریخته نشد و چه هتکها که انجام نپذیرفت و چه آبروها که نرفت و چه افرادى چون شیخ فضل الله ها به شهادت نرسیدند و مسموم نشدند!

نهضتى که دست ه‏اى حکم بر وجوب قیام علیه نظام سلطنتى به رهبرى مرجع تقلید خود و دسته‏اى حکم بر حرمت قیام و مخالفت با آن بأىّ نحوٍ کان مى‏ دادند، و با این احکام و دستورات و فتاوى آتش جنگ و ویرانى را مشتعل و خلق مطیع را به جان هم مى ‏انداختند! تا اینکه در آخرالأمر مشخّص شد که چه دستهایى در پس پرده زمام این امور را در دست داشته و کسى از آن خبر نداشته است.

استعمار مکّار و حیله‏گر انگلیس با تبانى و هماهنگى روسیه حقّه‏باز و شیطان صفت و مزدور، با استفاده از نفوذ و سلطه معنوى روحانیّت توانست بر گرده مردم نادان و جاهل ایران سوار گردد و به تمامى امیال و آرزوهایش جامه عمل بپوشاند. این گروه خود را مدافع اسلام و محیى شریعت غرّاء و سنّت رسول خدا قلمداد مى‏کردند؛ و گروه مقابل، خود را محافظ حریم دین و متابع مکتب سیّدالمرسلین و مقوّم ارکان شرع و میراننده بدعت‏ها و ضلالت‏ها برمى‏ شمردند؛ و هر دو طرف این خلق حیران و سرگشته را به دنبال خود از این سو به آن سو و از این شهر به آن شهر مى‏ کشاندند. تا آن زمان که سر مرجع تقلید بر بالاى دار رفت و علماء طراز اوّل بلاد به دست پلید استعمار به دیار ابدى رهسپار گردیدند، تازه متوجّه شدند چه کلاهى بر سر آنها رفته است و در چه خواب غفلتى فرو رفته بودند. (اسرار ملکوت، ج ‏2، ص: 90)

استاد ما می فرمودند:

از طرز رفتار و سلوک أحمدشاه خوب روشن میشود که مقصد و مقصود لواداران اصلى مشروطه، ایجاد محیط مساوات و عدل و رفع استبداد نبوده است؛ و گر نه با وجود چنین پادشاه عادلى بایستى به کمال مطلوب رسیده و ایران بر فراز قلّه عظمت و داد و علم و ترقّى عروج کند. مشروطه از ناحیه انگلستان به ایران آمد و این باد شوم و سموم از آنجا وزید تا ایران را در زیر پرده موهوم آزادى ببلعد و لقمه چاشت خود قرار دهد. امّا این ندا در زیر لِفافه جلوگیرى از ظلم و جنایت شاهان مستبدّ و اعوانشان، و در زیر لواى دفع و رفع استبداد دینى یعنى علماى دربارى و طرفدار حکومت دولتیان ظهور کرد. و چون با وضع و موقعیّت استبداد شدید و خودسرى و خودکامى و عیّاشى شاهان و شاهزادگان مواجه بود، مورد پسند عامّه مردم ضعیف و رنجدیده و علماى متدیّن و دلسوز قرار گرفت و آنان را علیه دستگاه ظلم و استبداد و ایجاد معدلتخانه تحریک نمود، غافل از آنکه این نام آزادى، عروسک بازى و خیمه شب بازى است براى خواب کردن مردم خوش باور و پاکدل مسلمان ایران.

و در ادامه به نظر و فتوای امثال آیت الله نایینی رحمة الله علیه اشاره می کنند که با اینکه از بزرگترین مراجع وقت بود اما چون آن نور عرفان را نداشتند باز اشتباه کردند، می فرمایند:

اگر کسى کتاب «تنبیه الملّة و تنزیه الامّة» عالم جلیل آیة الله نائینى (قدّه) را با دقّت بخواند، در مى ‏یابد که این راد مرد بزرگ چگونه با دلسوزى و نصیحت و استدلال قوى و متین، اساس حکومت مشروطیّت را پایه ریزى میکند و یگانه راه علاج و خلاص ملّت مظلوم ایران را در برقرارى مجلس شوراى ملّى و تدوین قانون اساسى که جنایات شاهان خودکامه را مهار میزند میداند. در حالیکه اصل استدلال صحیح است ولى نمیدانست که مطلب آزادى خواهان کَلِمَةُ حَقٍّ یُرادُ بِها الْباطِل بود. آنان میخواستند از روى این پل بر اجساد شهداى ایران عبور کنند و أمثال شیخ فضل الله نورى را به دار آویزند و أمثال أحمد شاه مظلوم و غیور و متدیّن و آزادى خواه را در سیاهچال مرگ و نابودى بفرستند و رضاخان متعدّى و متجاوز را بروى کار آورند. بعضى از مستبدّین هم نیز چون این نیرنگ را دریافته بودند حاضر به تسلیم نمى ‏شدند و بسیارى از آنها نیز براى حفظ اصل و اساس سلطنت گرچه جائر باشد از مرام و رویّه خود دست نمى‏ کشیدند.

ولى هر دو دسته اشتباه مى‏ نمودند؛ هم استبداد غلط بود و هم مشروطه که در واقع در صورت درست پیاده شدن هم طبق خواب نائینى- مانند شستن دستهاى کنیز سیاه بود که آلوده به نجاست باشد.

حقّ و واقع، دولت اسلام و انقلاب مردم بر اساس حکومت قرآن و تشکیل حکومت اسلام بر اساس صحیح و معنى واقعى ولایت فقیه بود که در آن زمان کسى دم نزد؛ زیرا بزرگان و علماى صالح و اعلام ما با همان روش نسبى و پسندیدن ظلم نسبى خو گرفته بودند، و به ظاهر سلاطین بواسطه تدیّن صوریشان قناعت ورزیده بودند؛ و این غلط بود. لِلّه الحمدُ و له المنّة اینک پس از گذشتن قریب یک قرن از آثار شوم و جنایت خانمان برانداز آن نام آزادى، ملّت اسلام پا در جادّه واقعیّت برداشته است. (پاورقی، نور ملکوت قرآن، ج‏3، ص: 191)

آری اجتهادى که فقط از روى قواعد صورت گیرد، اجتهادى فرمولى می باشد. این اجتهاد همچون ناودان است که آب حیات نیست. اگر هم آبى فرضاً در وى جارى گردد و حکم مطابق با واقع در آید، ظرف و وسیله براى گذر آن آب حیات بوده است. و خداى ناکرده اگر این ناودان شکسته و پاره‏ شود، خرابیهاى آن بى شمار است. مولانا در دفتر پنجم «مثنوى» گوید

علم چون در نور حقّ پرورده شد                    پس ز علمت نور یابد قوم لُدّ

هر چه گوئى باشد آنهم نور پاک                     کاسمان هرگز نبارد سنگ و خاک‏

آسمان شو ابر شو باران ببار                        ناودان بارش کند نبود بکار

آب اندر ناودان عاریّتى است                         آب اندر ابر و دریا فطرتى است‏

فکر و اندیشه است مثل ناودان                       وحىِ مکشوفست ابر و آسمان‏

آب باران، باغ صد رنگ آورد                      ناودان همسایه در جنگ آورد

و همچنین در دفتر دوّم گوید:

علم تقلیدى بود بهر فروخت                          چون بیابد مشترى خوش برفروخت‏

مشترىّ علم تحقیقى حق است                        دائماً بازار او با رونق است‏

لب ببسته مست در بیع و شرى                      مشترى بیحد که اللهُ اشْتَرَى‏

درس آدم را فرشته مشترى                           محرم درسش نه دیو است و پرى‏

آدَم أنْبِئْهُمْ بِأسْما درس گو                              شرح کن اسرار حقّ را مو به مو

مرحوم عارف وارسته حضرت آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی از داستان مشروطه و اینکه چطور استعمار توانست نقشه شومش را توسط علما و مجتهدین طراز اول پیاده کند تعبیر تندی داشتند که اگر تعبیر ایشان نبود این حقیر هرگز جرات گفتن آن را نداشتم می فرمودند: داستان مشروطه همان کارکردن خر و خوردن یابو است

یکبار در یک سخنرانی غراء سیدنا الاستاد راجع به علمای ظاهر و علمای اهل باطن و فضای بعد از مشروطه فرمودند:

... در زمان سابق در حوزه‏هاى علمیّه تدریس قرآن و تفسیر مى‏شد، علماء بزرگ مانند شهید اوّل و شهید ثانى دروس معرفتى داشتند؛ دروس کلامى داشتند. علّامه حلّى مدرسه سیّار داشت؛

در زمان شیخ انصارى- رحمة الله علیه- مرد مقدّس، متدیّن، گرچه مرحوم انصارى اهل عرفان نبود، اهل توحید نبود، فقیه بود، ولى مرد عادل و صادق بود؛ بعضى‏ها به آن بزرگ‏ مرد مراجعه کردند در امور حکمت و امور الهى، گفت: من اهل این درسها نیستم، بروید سبزوار پیش ملّا هادى سبزوارى پیش او درس بخوانید! ببینید! مرجع و شخصى که در رأس واقع شده مى‏تواند به خود اجازه بدهد، و بگوید: من این مطلب را نمى‏دانم، امّا بعد از مرحوم شیخ و شاگردان او که مشروطیّت پیش آمد و اختلاف میان علماء در اثر نفوذ دو سیاست متضادّه انگلیس و روس، از اینجا دیگر یک قدرى آب خراب شد و آلوده شد؛ وَ کُلٌّ یَجُرُّ النّارَ إلَى قُرْصَتِه، هر شخص آتش تنور را به سمت نان خود سوق مى‏دهد تا نان خود را بپزد. این آتش را به سوى قَرص خود، و آن هم آتش را به سوى قرص خود، این به عنوان شریعت، آن به عنوان شریعت، اینها به جان هم افتادند و همین طور ادامه پیدا کرد؛ درس حکمت و فلسفه و عرفان که هیچ، اینها همه در حوزه‏ها تعطیل شد. درس معارف تعطیل شد، بعد از اینکه اینها از بین رفتند، دیگر همه چیز از بین رفت. علوم معقول از بین رفت، غیر از اینکه مثلًا فلان روایت را بخوانیم و ظاهرش را بیان کنیم دیگر چیزى در دست کسى نماند، و آن را هم بر طبق افکار و پندارهاى خود توجیه کردن و تأویل کردن. بدون علوم عقلى معنى روایات اصلًا فهمیده نمى‏شود.

حالا اینها راجع به حکمت، عرفان که اصلًا اسمش را نیاور؛ خداى ناکرده اگر کسى، این یک قدرى دنبال واقع مى‏خواست برود، دنبال حقیقت برود یک قدرى به خود برسد، همین قدر کافى بود که تمام حوزه به او با نظر اهانت و سخافت و رذالت بنگرد و او را یک شخص اجنبى و کافر و تافته جدا بافته ببیند.

آخر یعنى چه؟! اگر حوزه، حوزه نجف است، اینجا مقام امیرالمؤمنین است، این حرفها چیه؟! چرا عرفان در اینجا نامش قدغن است؟! مى‏دانید معنایش چیه؟ معنایش این است که نام خود امیرالمؤمنین علیه السّلام قدغن است! خود امیرالمؤمنین علیه السّلام تیرباران شده، لذا علومش هم تیرباران شده. «نهج البلاغه» مگر در نجف بود؟ مگر کسى «نهج البلاغه» مى‏دانست؟! شاید طلبه‏هائى مى‏رفتند نجف و برمى‏گشتند و بیست سال مى‏ماندند، دستشان به «نهج البلاغه» نمى‏خورد و نمى‏دانستند چیه؟ یک نهج البلاغه‏اى امیرالمؤمنین نوشته، بله در فصاحت و بلاغت، مى‏گویند: تالى تِلو قرآن است. (برگرفته شده از یکی از سخنرانی های علامه طهرانی، کیمیای سعادت)

اللهم صل علی محمد و آل محمد و الحمد لله علی ما هدانا...

ارسال نظر و طرح سوال

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.