گوهر معرفت - عرفان و اخلاق کاربردی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت إشراف حجّة الاسلام و المسلمین حاجّ شیخ محمّد شاهرخ همدانی از شاگردان عارف کامل حضرت علّامه طهرانی اعلی الله مقامه

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت إشراف حجّة الاسلام و المسلمین حاجّ شیخ محمّد شاهرخ همدانی از شاگردان عارف کامل حضرت علّامه طهرانی اعلی الله مقامه


شعر «أمیری حُسین و نِعمَ الأمیر» از کیست؟

همه ما این شعر معروف «أمیری حُسین و نِعمَ الأمیر» (علیه السلام) را بارها شنیده و آن را زبان حال خود دانسته  و عاشقانه زمزمه کرده ایم اما شاید ندانیم سرآینده آن کیست؟ یادداشت پیش روی از استاد شاهرخ همدانی به این مقوله پرداخته است. 

بسم الله الرحمن الرحیم

أمیری حُسین (علیه السلام)

منبع: یادداشتی از حجة الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی

رسم عرب بر این بوده که وقتی پا به میدان می گذارده خود را با اشعاری حماسی معرفی می کرده و خود و نسبش را مفتخرانه بر رخ دشمن می کشیده است؛ یکی از شعرها و رجزهای بسیار معروف و پر مغز روز عاشورا، رجز " أَمیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الاْمیرُ "، است؛ رجزی که حکایت از فناء و اندکاک گویندۀ آن در ولایت سیدالشهداء علیه السلام دارد؛ چرا که سراینده چنان معرفتی یافته که خود را نمی بیند و چنان فانی در امیرش حسین علیه السلام است که تنها او را معرفی کرده است.

حال در اینکه گوینده و سراینده این شعر فاخر کیست؟ دو وجه بلکه سه وجه بیان شده که وجه اوّل از سند و شهرت بیشتری برخوردار است.

اوّل: «اسلم بن عمرو ترکی»

اسلم فرزند عمرو غلام امام حسین علیه السلام و از نژاد ترک و اهل دیلم (منطقه ای از شمال ایران حدود قزوین تا گیلان) بود. از این روی او را تنها شهید ایرانی در عاشورا می دانند.

در برخی از تواریخ آمده: امام حسین علیه السلام بعد از شهادت برادرش امام حسن مجتبی علیه السلام اسلم را که غلام بود خریداری کرد و به فرزندش علی بن الحسین علیه السلام بخشید.

طبق نقل برخی از مورخان وی مردی شجاع و قاری قرآن دانای به زبان عربی و در مواقعی کاتب امام حسین علیه السلام بود و هنگامی که امام حسین علیه السلام از مدینه به مکّه و از آنجا به کربلا حرکت کرد اسلم همراه آن حضرت بود.

روز عاشورا از امام علیه السلام اذن میدان گرفت و آهنگ پیکار کرد. پس از آن که امام علیه السلام به او اذن میدان داد مقابل سپاه دشمن قرار گرفت این رجز را می خواند:

أَمیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الاْمیرُ

سُرُورُ فُؤادِ الْبَشیرِ النَّذیر

(فرمانده و آقای من حسین است و چه خوب آقایی است چرا که او مایه شادمانی قلب پیامبری است که بشیر و نذیر است)

غلام، پس از مبارزه ای شجاعانه و کشتن شماری از آن قوم تبهکار سرانجام بر اثر جراحات بسیار بر زمین افتاد و با اندک توانی که در بدن داشت به سوی امام حسین علیه السلام اشاره کرد.

فجاءه الحسین علیه السلام فبکی و وضع خدّه علی خدّه

(حضرت با سرعت به بالین وی آمد و دست در گردنش انداخت و صورت بر صورت او گذاشت و گریست)

غلام در آخرین لحظات جان دادن چشم گشود، با دیدن امام تبسّمی کرد و در همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد. (1)

دوم: «عمرو بن جُنادة بن کعب»

عمرو، با پدر و مادرش به کربلا آمد و به خدمت سیدالشهداء علیه السلام شرفیاب شد و در روز عاشورا در حمله اول به فیض شهادت نایل آمد.

بنا به قولی، عمرو هنگام شهادت، نه سال و به قولی یازده سال داشته و به سن بلوغ نرسیده بود. وقتی پدرش جناده در کربلا شهید شد، مادرش او را امر به جهاد کرد و گفت: پسرم برو حسین را یاری کن! آن نوجوان نزد امام علیه السلام آمد و اجازه میدان خواست.

حضرت چون او نوجوان بود اجازه نداد؛ او بار دیگر تقاضای خود را تکرار کرد. امام فرمود: إنّ هذا غُلامٌ قُتل أبوه فی المَعرکه وَ لعلَّ اُمّهُ تَکرَهُ ذلک.

(پدر این جوان در جنگ به شهادت رسیده، شاید مادرش راضى نباشد).

او عرض کرد: یابن رسول الله هی التی امرتنی بذالک و البستنی لامه الحرب؛

(ای فرزند رسول خدا! از قضا، مادرم مرا امر کرده شما را یاری کنم و خود، لباس جنگ بر تنم پوشانده است)

به دنبال این سخن امام علیه السلام اجازه داد، وى به میدان رفت و این رجزِ به یادماندنى را خواند:
أَمیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الاْمیرُ        سُرُورُ فُؤادِ الْبَشیرِ النَّذیرِ

عَلِىٌّ وَ فاطِمَةُ والِداهُ                فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظیر

لَهُ طَلْعَةٌ مِثْلُ شَمْسِ الضُّحى      لَهُ غُرَّةٌ مِثْلُ بَدْر مُنیر

(امیر من، حسین است و چه نیکو امیرى؛ که شادى دل پیامبرِ بشیر و نذیر است. على و فاطمه پدر و مادر اویند، آیا شما براى او همانندى مى شناسید؟! طلعتش مانند خورشید نیم روز است و چهره اش چون ماه شب چهارده درخشان است)

این نوجوان چون به شهادت رسید دشمن سرش را جدا کرده و آن را به سوى امام علیه السلام پرتاب کرد. مادر شجاعش «بحریّه» دختر «مسعود خزرجىّ» سر فرزندش را برداشت و خون از سر و روی او پاک کرد و گفت:

أحسنت یا بُنَیّ یَا سُرورَ قلبی و یا قُرَة عَینی؛

(آفرین بر تو، ای شادمانی دلم و ای نور چشمم)

و با همان سر به طرف دشمن حمله کرد و آن را بر سر مردى از سپاه ابن سعد کوبید. آنگاه برگشت و ستون خیمه را گرفت و در حالى که این رجز را مى خواند بر دشمن حمله کرد:

أَنَا عَجُوزٌ فِی النِّساءِ ضَعیفَةٌ      خَاوِیَةٌ بالِیةٌ نَحیفَةٌ

أَضْرِبُکُمْ بِضَرْبَة عَنیفَة            دُونَ بَنِی فَاطِمَةَ الشَّریفَة

(با اینکه در میان زنان، پیره زنى ضعیف، سست استخوان، فرو ریخته و لاغر اندامم، ولى در حمایت از فرزندان فاطمه گرامى، ضربات مهلکم را بر شما وارد مى سازم)

پس از آن عمود خیمه را به سوى دشمن پرتاب کرد که به دو نفر از آنها برخورد کرد. امام حسین علیه السلام وى را به خیمه بازگرداند. (2)

ناگفته نماند برخی این شعر مُعظّم را به فرزندان حضرت زینب سلام الله علیهم نسبت دادند که حقیر با تتبّع بسیار، سندی برای آن نیافتم.

پی نوشت:

(1)  ابصار العین، ص 95 و 96 و اصحاب امام حسین علیه السلام از مدینه تا کربلا ص 307

(2)  مقتل مقرّم ص 253 و اصحاب امام حسین علیه السلام ص 523

ارسال نظر و طرح سوال

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.