گوهر معرفت - عرفان و اخلاق کاربردی

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت إشراف حجّة الاسلام و المسلمین حاجّ شیخ محمّد شاهرخ همدانی از شاگردان عارف کامل حضرت علّامه طهرانی اعلی الله مقامه

پایگاه نشر علوم و معارف اسلام تحت إشراف حجّة الاسلام و المسلمین حاجّ شیخ محمّد شاهرخ همدانی از شاگردان عارف کامل حضرت علّامه طهرانی اعلی الله مقامه


مکتب غدیر ۴ (سیرۀ علامه طهرانی در احیای عید غدیر در مقابل نوروز)

یکی از مواردی که مرحوم علامه طهرانی رحمة الله علیه نسبت به إقامۀ و تثبیت آن بسیار اهتمام داشتند، إحیای عید غدیر خُم به عنوان یک مکتب تربیتی در مقابل نوروز بود؛ مجموعۀ حاضر برگزیده ای از مطالب طرح شده پیرامون "سیره علامه طهرانی در احیای تفکر غدیر" است که از نوشتجات مرحوم علامه طهرانی و فرزند دوّم ایشان و مقالات حجت الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی جمع آوری شده و در ۷ بخش تقدیم میگردد.

بسم الله الرحمن الرحیم

مکتب غدیر (سیرۀ علامه طهرانی در احیای عید غدیر در مقابل نوروز)

منبع: سخنرانی علامه طهرانی رحمة الله علیه، عید سعید غدیر سال 1395 هجرى قمرى

بخش چهارم: خصوصیات عید غدیر خم

أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم‏ بسم الله الرّحمن الرّحیم‏ و صلّى اللهُ علَى خَیرِ خَلقِه و أشرَفِ بَریَّته‏ محمّدٍ الحَمیدِ المحمُود و على ءَالهِ امَناء المَعبود.

امروز روز عید غدیر است، عیدى است که از آفتاب روشن‏تر است، و در روایات داریم که از عید فطر و عید أضحى فضیلتش بیشتر است.

صدقه دادن در این روز، یک درهم، ثواب یک کوه أبوقبیس است که انسان در راه خدا انفاق کند.

عبادت، نماز، روزه، اینها در [امروز] از هر جهت بر سایر ایّام فضیلت دارد. روزه امروز مثل روزه دهر است، اینها مسلّم است، چرا اینطور است؟

براى اینکه عید غدیر است، عید غدیر یعنى چه؟ یعنى عید محبّت، عید ولایت، عید صدق، عید صفا، عید اتّصال بنده به خدا، عید لقاء خدا، عید جذبات پروردگار، عید وصول، عید ایصال، عید شناخت، عید معرفت، این است دیگر.

در ماه مبارک رمضان مردم روزه گرفتند، عبادت کردند، آخر ماه رمضان که مى‏شود، شب مستحب است تا صبح به عبادت بایستند و روز عید فطر را هم عید بگیرند، براى چه؟

براى اینکه یک ماه به خدا نزدیک شده‏اند، سبک کرده‏اند، بارهاى گناه را ریخته‏اند، به عبادت مشغول بوده‏اند، خوب گناهان را از مؤمن مى‏گیرد دیگر، الّذى جَعَلتَهُ لِلمُسلِمینَ عیدًا.

عید قربان عید است؛ چون حجّ کردند مردم، وقوف به عرفات کردند، وقوف به مشعر کردند، قربانى کردند، سر تراشیدند، بنابراین باید عید بگیرند دیگر، آن عید است.

عید غدیر، عید علم است‏

امّا عید غدیر، یک عید دیگر است. عید عبادت و نُسک و عمل و اینها نیست، یک عیدى است از اینها بالاتر؛ مثل اینکه جانش بیشتر است، روحش بیشتر است. اگر عیدها را از نقطه نظر درجات به درجاتى قسمت کنیم، عید غدیر یک درجه زیادى دارد و یک سهم وافرى دارد.

این عید عید علم است، چون أمیرالمؤمنین علیه السّلام اسم اعظم خدا و تجلّى اعظم پروردگار و متحقّق به عوالم قدس و طهارت و اسم حمید و محمود خدا، و دارنده لواء حمد در روز قیامت و شفاعت کبرى، اینها همه مال مقام علم أمیرالمؤمنین است، از علم أمیرالمؤمنین بقیّه چیزها تراوش کرده، و لذا این عید عید ولایت است؛ یعنى عید شناختِ حقیقت و عید معرفت.

و اگر انسان معرفت پیدا کرد حجّش هم درست است، ماه رمضانش هم درست است، اگر معرفت پیدا نکرد آنها هم درست نیست؛ زیرا خدا که این تکالیف را بر ما کرده، پیکر تکلیف را نمى‏خواهد، آن جان و حقیقتى که در این کالبد است مى‏خواهد، و آن جان و حقیقتش به ولایت است.

لذا در اخبار صحیحه داریم که شیعه و سنّى هم روایت کرده که: اگر عبدى در تمام مدّت عمر خود شب‏ها به عبادت مشغول باشد، بین رکن و بین مقام، و روزها هم روزه‏دار باشد، و در راه خدا در همین جا شهید شده باشد، و روزگار و عمرش هم به اندازه عمر آدم تا قیامت باشد، امّا از ولایت دستش خالى باشد اعمالش بدرد نمى‏خورد؛ لم یَنفَعهُ ذلک شَیئًا. چرا؟ براى اینکه ولایت یعنى حقیقتِ شناخت؛ اگر که انسان نشناسد، خُب‏ دیوار هم خیلى بزرگ است، کوه أبوقبیس هم خیلى بزرگ است، کوه هیمالیا هم خیلى بزرگ است، حیواناتى هستند در دنیا از ما قوى‏تر، جثّه‏شان بزرگتر، قدرتشان بیشتر، عمرشان (کرکس و کلاغ مى‏گویند هزار سال عمر مى‏کنند) سلامت بدنشان بهتر، راحت‏تر زندگى مى‏کنند، امّا قیمتى ندارند، چرا انسان قیمت دارد؟ آن معرفتش است دیگر! پس افرادِ انسان هم به درجات معرفتشان، درجه و اجرشان در نزد پروردگار بیشتر مى‏شود.

این عید یعنى عید معرّفىِ حقّ. أمیرالمؤمنین توانست به مردم معرّفى کند خدا را و پیغمبر را و قرآن را.

اگر نظر شریف باشد آن روایت صحیحى که روز جمعه در مسجد خواندیم با سلسله سندش که شیعه و سنّى از سیّد مرتضى روایت کرده، در آن روایت حضرت رسول صلّى الله علیه و آله و سلّم مى‏فرماید: اى على! تو هستى که صداى من را به گوش جهانیان مى‏رسانى و نداى مرا به أسماع و أفئده آنها ابلاغ مى‏کنى و وعده مرا وفا مى‏کنى و دَیْن مرا تو مى‏توانى ادا کنى و رسالت مرا تو مى‏توانى تأدیه کنى!

یعنى چه؟ یعنى اگر تو نباشى من هم هیچ! من که آمدم، این حجر اساسى را براى نبوّت و هدایت مردم آوردم، اگر تو نباشى عقیم مى‏ماند، تو هستى که برسانى. و لذا این روایت در بین شیعه و سنّى جاى هیچ شبهه نیست؛ که پیغمبر فرمود: أنا قاتَلتُ النّاس علَى تَنزیل القرآن، و أنتَ یا عَلىّ تُقاتِلُهُم علَى تَأویلِه! «من مأمورم از طرف پروردگار که با مردم کارزار کنم بر اصل پذیرفتن‏ قرآن، و تو مأمورى که کارزار کنى بر تأویل قرآن» یعنى حقیقت قرآن، تفسیر قرآن، معنى قرآن، مَآل و مرجع آیات قرآن را تو باید برسانى.

عید غدیر، عید معرّفى حق است‏

و علّت این هم که أمیرالمؤمنین علیه السّلام زیاد دشمن داشت براى همین جهت بود، چون حقّ را معرّفى مى‏کرد و مردم دشمن حقّند! مردم مى‏خواهند زندگانى‏هاى شهوى داشته باشند، بر اساس شهوت و غفلت و وهم و احساسات و تعدّى و تجاوز به حقوق و از بین بردن مردم و سیر کردن خود زندگى داشته باشند، و أمیرالمؤمنین علیه السّلام این نبود روششان، این نبود، و أئمّه علیهم السّلام روششان این نبود.

روششان این نبود از نقطه نظر تصنّع نبود، که خود را وادار مى‏کردند که اینطور باشند، نه، این اعمالى که از آنها سر مى‏زد مثل آبى بود که از چشمه دل آنها مى‏جوشید؛ روح و نفس اینطور بود، روح و نفس اینطور بود، روح و نفس به مقام عبودیّت رسیده بود؛ خاضع بود، خاشع بود، فقیر إلى الله بود، محبّ مردم بود، دستگیر بود، رقیق القلب بود، عطوف بود، دلسوز بود، اینها خاصّه‏هاى قلب أمیرالمؤمنین است.

و لذا آن کسانى که مى‏گویند مثلًا حکومت به دست أئمه اطهار نرسید، اگر رسیده بود- مانند خلفاى بنى عبّاس یا بنى امیّه- معلوم نبود که آنها هم دست به تعدّیات نزنند (این است منظور بعضى از افراد که قلمشان انحراف از ممشاى صراط مستقیم دارد و حملاتى به این شکل کردند) این حرف درست نیست؛ چون حکومت به دست أئمّه علیهم السّلام رسید و این حکومت‏ها همیشه براى آنها در دسترسشان بود.

و آن زمانى هم که أمیرالمؤمنین علیه السّلام صبر کرد و حکومت به دست او رسید (حکومت ظاهرى) بعد از بیست و پنج سال، دیدیم که در همان مدّت‏ پنج سال در آن خطبه‏ها و در آن مکاتبات و در آن اعلان‏ها و اینها، همه داد و فریاد مى‏زند از همین حقّ و حقیقت، و فریاد مى‏کند که: اى مردم! بدانید که امام شما از دنیا به دو طِمر (یعنى دو لباس کهنه) ساخته و به دو نان جو! و شما به این مقدار نمى‏توانید خود را قانع کنید؛ اقلًّا سعى کنید که به این مقام خود را نزدیک کنید.

از دنیا رفتند و آجرى روى هم نگذاشتند، خشتى هم روى هم نگذاشتند و حضرت امام حسن هم بعد از شهادت آن حضرت آمد خطبه خواند در مسجد کوفه و فرمود: پدرم از دنیا رفت نه تِبنى [1] نه سِدلى [2] باقى نگذاشت، نه عمارتى نه طلائى نه شِمشى؛ هفتصد درهم گذاشته بود که براى عیالات خود یک خادمه‏اى تهیّه کند. این وضع آن حضرت بود.

فضائل أمیرالمؤمنین علیه السّلام از زبان احمد بن حنبل و شافعى‏

در پیش احمد بن حنبل جماعتى نشسته بودند و مفصّل تعریف مى‏کردند از خلفاء، و احمد حنبل هم گوش مى‏داد، او هم جملاتى مى‏گفت؛ در پایان مجلس کسى به او گفت: در این مجلس صحبت از على نکردید؟! احمد حنبل گفت: ما از او چه صحبت کنیم؟! او مافوق صحبت ماست، مافوق تعریف ماست، هر وقت ما یاد او مى‏کنیم شرمنده مى‏شویم و سر خود را باید پائین بیانداریم؛ اینهائى که ما از آنها صحبت مى‏کنیم اینها همین افرادى هستند که اوصافى که براى آنها بیان شده، بیان مى‏شود.- احمد حنبل یک مرد سنّى است ها! یکى از علماى بزرگ اهل تسنّن و یکى از ائمّه اربعه سنّت است- اینها افرادى بودند که مى‏خواستند خلیفه بشوند و بواسطه خلافت زینت پیدا کنند، ولى على کسى نبود که بواسطه خلافت زینت پیدا کند، على خلافت را زینت داد! خلافت به على زینت پیدا کرد.

شافعى مى‏گوید: اى افرادى که دارید حجّ مى‏کنید و از عرفات به مشعر و از مشعر مى‏خواهید بروید وارد مِنى، و از منى بیائید در مکّه، در مُحسِّر (آنجا یک مکانى مخصوص است که تمام افراد کوچ مى‏کنند در نَفْر اوّل که روز دوازدهم و نَفْر دوّم روز سیزدهم است، یکسره تمام آن جمعیّت منى حرکت مى‏کند براى مکّه) مى‏گوید یکى برود آنجا از قول من فریاد کند بگوید که: جان من، پوست من، گوشت من، با محبّت على و آل او آمیخته شده، مى‏خواهید من را شیعه بگوئید مى‏خواهید نگوئید، مى‏خواهید رافضى بگوئید مى‏خواهید نگوئید، اگر این محبّت رفض است تمام ثَقْلان یا ثَقَلان شهادت بدهند که من رافضى هستم و شیعه هستم! چرا؟ چون کار أمیرالمؤمنین بر اساس صدق بود بر اساس حقّ بود، أمیرالمؤمنین دروغ نمى‏گفت، منطق منطق حقّ بود. منطق أمیرالمؤمنین منطق رسول خدا بود، منطق واقع بینى بود، منطق علم بود، منطق ادراک بود.

من نظرم مى‏آید یکى از شب‏هاى سه شنبه براى رفقا در مسجد، رسید مطلب به اینجا که ما از اعمال و رفتار هر یک از خلفا اصلًا مى‏توانیم افکار آنها را بخوانیم و بسنجیم و ببینیم چه قِسم طرز تفکّر داشتند؟ چه قسم فکر مى‏کردند؟ روحیّه‏شان چه بود؟

عمر «حىّ على خیر العمل» را از اذان برداشت‏

عمَر حىّ على خیر العمل را از اذان برداشت و گفت: علّت اینکه من حىّ على خیر العمل را برمى‏دارم این است که مردم اگر این ندا را بدهند معنى این ندا این است که بهترین کارها نماز است، آن وقت به جهاد دیگر حاضر نمى‏شوند؛ پس من این را برمى‏دارم که مردم به جهاد حاضر بشوند. این کار را کرد. و الآن هم سنّى‏ها حىّ على خیر العمل نمى‏گویند و خودشان هم معترفند که یکى از چیزهائى که پیغمبر در اذان مى‏فرمود، و در زمان رسالت مى‏فرمودند و در زمان أبوبکر هم در اذان مردم حىّ على خیر العمل مى‏گفتند و او برداشت، همین حىّ على خیر العمل است در اذان.

ما به کارهاى دیگر کار نداریم، همین کارش را شما بیائید تجزیه و تحلیل کنید، این حرف یعنى چه؟! حىّ على خیر العمل را انسان بردارد!

اوّلًا به جایش چه بگذارد؟ به جایش مى‏گذارد: الصّلاة خیرٌ من النّوم! اى مردم نماز بهتر از خوابیدن است، این منطق است، از خوابیدن نماز بهتر است! این که معلوم است! امّا چرا صلاى خیرُ العمل نیست؟ چرا نیست؟! نماز بهترینِ کارها است یا نه؟

در قرآن داریم: وَ أَقیمُوا الصَّلاةَ وَ لا تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکین؛ [3] پس انسان نمازگزار نباشد و مشرک باشد، جهاد او به چه درد مى‏خورد؟!

حضرت صادق علیه السّلام مى‏فرماید: من زیر این کره قمر و شمس سراغ ندارم عملى بهتر از نماز! و لذا خدا بر همه پیغمبران وصیّت به نماز کرده، به حضرت عیسى وصیّت به نماز کرده، وَ أَوْصانى بِالصَّلاة [4] به حضرت یحیى، به دیگران، و سراغ ندارم بهتر از نماز.

نماز اتّصالِ با خداست، وقتى انسان نماز درست خواند و دانست که نماز بهترین عمل است، حجّش درست مى‏شود، روزه‏اش درست مى‏شود، صدقاتش‏ درست مى‏شود، صله رحمش درست مى‏شود، جهادش درست مى‏شود؛ امّا جهادى که منهاى نماز باشد آن چه قیمتى دارد؟! شهوت است!

پیغمبر مى‏فرماید: بهترین کارها نماز است، نمى‏گوید: جهاد نکنید! روزه نگیرید! مى‏گوید بهترین کارها نماز است؛ بگذار این نور نماز در دلت بیاید، روشن بشود، بفهمى مطلب چیست، تمام اعمالى که به دنبال این پدیده در خاطرات شما و در ذهن شما پیدا مى‏شود آنها هم مستحسن است.

امّا اگر انسان گفت صلاى بهترین کارها نیست، جهاد بهترین کارهاست، آن جهاد دیگر جهاد فى سبیل الله نیست، فى سبیل صلاى نیست؛ آن جهاد جهاد در وصول به آمال و آرزوهاى شخصى و بر اریکه نشستن در مقابل حریف و رقیب است.

جهاد یعنى جهاد با نفس در راه خدا، نه جهاد مقصود آدم‏کشى باشد! آدم‏کشى در دنیا زیاد بوده و هست، قیمتى ندارد.

این عبارت که حىّ على خیر العمل را برداشت، شما همین را بنشینید رویش فکر کنید، این اصلًا مسیر اسلام را تغییر داد، مسیر تغییر کرد، تا آن زمان مى‏گفتند نماز بهترین کارهاست، بعد گفتند نه نماز بهترین کارها نیست! پیغمبر مى‏گوید نماز بهترین کارها است، أمیرالمؤمنین مى‏گوید نماز بهترین کارها است!

نماز خلوت با خداست؛ برو در یک مکان خلوت، نماز شب، نماز نافله بخوان، نمازهاى واجب را هم که با جماعت (نماز جمعه و عید و نمازهاى پنج‏گانه را با همدیگر) مى‏خوانید از آنجا مدد بگیرید، قدرت بگیرید، علم بگیرید، از خدا بواسطه نماز حیات بگیرید، دل زنده بشود، وقتى دل زنده شد، همه اعمال انسان مُمضى است. وقتى دل مرده است، دل مرده است، این جهاد به چه دردى مى‏خورد؟ این روزه چه دردى مى‏خورد؟

عید غدیر، عید معرّفى ولایت است‏

عید غدیر، عید معرّفى ولایت است، پیغمبر أمیرالمؤمنین را بلند کرد گفت: مردم این است على! این ولایت است!

خیلى فرموده بود، از اوّل زمان بعثت، ولایت و وزارت و خلافت و وصایت أمیرالمؤمنین علیه السّلام را پیغمبر ابلاغ فرمود، تا آن هنگامى که دم آخر بود و فاطمه زهرا سلام الله علیها گریه مى‏کرد؛ گفت: بیا پیش من!- در اینجا هم حالا روایتش را برایتان اگر وقت کردیم مى‏خوانم-

وقتى آیه نازل شد: وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبین! [5] پیغمبر چهل نفر از قوم و خویش‏هاى خود را جمع کرد، در آن مجلس در مکّه در بدو بعثت است، فرمود: کیست که با من در این امر کمک کند؟ نمى‏گوید اى مردم اسلام بیاورید أیُّکُم یُوازرُنى علَى ذَلک عَلَى أن یَکونَ وَصیِّى و وَزیرى و خَلیفَتى مِن بَعدى؟! کیست به من کمک کند در این انجام کار رسالت؟ این بار بار سنگینى است روى دوش من! من یک کمک مى‏خواهم که بیاید و این بار را با کمک و همراهى یکدیگر برداریم. تا سه بار حضرت تکرار کردند، هیچ کس جواب نداد و فقط حضرت عرض کردند من! حضرت بیعت کردند با أمیرالمؤمنین! با بچّه سیزده ساله ها! بچّه سیزده ساله مى‏دانید چى؟ بچّه سیزده ساله خودمان را تماشا مى‏کنید چقدرى است؟ آن روز پیغمبر با أمیرالمؤمنین بیعت کرد! یعنى تو باید زیر بغل من را بگیرى، کار من کار آسانى نیست، نبوّت یک تشریفى نیست که به من داده شده.

من تا حالا توى حرم خدا بودم و توى مقام امن و امان و سرّ، و از نقطه نظر ظاهر همیشه در کوه حِراء خلوت داشتم و حالا خدا به من امر کرده بیا برو پائین! اوّل مشکلات است! چه مشکلات!! باید دنیا را مسلمان کنى!

شما بیائید یک حرفى مى‏خواهید یاد رفیقتان بدهید، جان به لبتان مى‏رسد آن حرف را نمى‏فهمد؛ اى رسول ما باید بروى توى دنیا، توى مکّه، توى مدینه، توى طائف، سنگ بزنند به پایت، ساحرت بگویند، مجنونت بگویند، شمشیر رویت بکشند، دندانت را بشکنند، گرسنگى به تو بدهند، دربدر بیابانهایت کنند، پایت خار برود، دخترت زینب مى‏خواهد عقبت حرکت کند، هجرت کند، بیاید به مدینه، همین عمرو عاص آمد با جماعتى، نیزه زد به آن شتر، بچّه سقط کرد، نزدیک بود همین زینب بمیرد!! اینها همه راجع به چیست؟ راجع به این است که باید برسانى خلاصه. حسینت را مى‏کشند، حسنت را مى‏کشند، راضى هستى؟ بله! این است، راه این است. على را توى محراب مى‏زنند، با فاطمه زهرا این کار را مى‏کنند، راضى هستى؟

ما که به کسى نبوّت مى‏دهیم نه اینکه پَر قو برایش مى‏اندازیم مى‏گویم بفرما! این حرف‏ها نیست.

این نبوّت را به خیلى از پیغمبران دادند هیچ کس نتوانست قبول کند، ولایت را به خیلى‏ها دادند نتوانستند قبول کنند.

آسمان بار امانت نتوانست کشید             قرعه فال به نام من دیوانه زدند

ولایت را جز أمیرالمؤمنین علیه السّلام کسى نمى‏تواتد تحمل نماید

مگر همه کس مى‏تواند أمیرالمؤمنین بشود؟! أمیرالمؤمنین شدن یعنى از مغزِ سر تا نوک ناخن در آتش زندگى کردن و مواجه با مشکلات شدن و ناراحتى‏ها و نسبت‏ها و تهمت‏ها و زجرها و دربدرى‏ها! و نسبت کفر علناً!! ده هزار نفر قیام کرد بر أمیرالمؤمنین علیه السّلام کافرى تو، کافر! و خونت هدر است براى کفر، کفر! تو کافرى از طرف [ما]. به ما یک نسبت کفر که نه، یک نسبت فسق که نه، از این کمترها بدهند اصلًا در مى‏رویم!! آن چه تحمّلى بوده، چه کوهى بوده، چه عظمتى بوده، ما که به این نمى‏رسیم.

عید غدیر عید موفقیت در زندگی است

على کلّ تقدیر امروز روز عید غدیر است، یعنى عید معرفت است، یعنى اى مردم اگر مى‏خواهید از دنیایتان بهره‏ببرید، از آخرتتان بهره ببرید، از کسبتان، از زنتان، از بچّه‏تان، از مالتان، از عِرضتان، از ناموستان، از دنیاتان، از آخرتتان راه این است و بس! این معرّفى به سوى پیغمبر و خدا مى‏کند و غیر از این راهى نیست، راه‏ها بسته است.

این از عالم بالا یک هُمائى است آمده بال‏هاى خود را باز کرده مى‏گوید من رفتم وطنتان را شناختم، اگر مى‏خواهید بیائید من شما را ببرم! از راه‏هاى متفرّق نروید. فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبیلِه، [6] این راه‏هاى مختلف شما را از راه خدا جدا مى‏کند، دور مى‏کند، خسته‏تان مى‏کند، ناراحتتان مى‏کند، عمرتان را مى‏گیرد، سرمایه‏تان را مى‏گیرد، دست خالى مى‏شوید.

مثل یک دانه کبریت، یک کبریت یک قران دو قران قیمت دارد، یکى مى‏زند یک فضا را روشن مى‏کند، دوّمى، سوّمى، چهارمى، تمام مى‏شود، خود قوطى کبریت خالى مى‏شود، بى‏قیمت، مى‏اندازندش دور. از دار دنیا مى‏خواهد برود، هیچ، تمام سرمایه‏ها را حرام کرده؛ امّا اگر کبریت نبودى، متّصل بودى به ولایت، (مثل یک چراغى که متّصل است به یک کارخانه، دائماً نور مى‏دهد، آخرش هم نور است) نفاد ندارد، چون اتّصال دارد، اتّصال با ولایت یعنى اتّصال‏ با خدا، خداشناسى یعنى أمیرالمؤمنین شناسى، أمیرالمؤمنین شناسى یعنى خدا شناسى، ولایت یعنى توحید، توحید یعنى ولایت. توجّه مى‏کنید چه عرض مى‏کنم؟!

اینها یکى است، هزار سال انسان برود عبادت کند، أمیرالمؤمنین را نشناسد، خودش را عبادت کرده، خدا را عبادت نکرده؛ خودش را عبادت کرده، منویّات خودش را، خواهش خودش را، آرزوى خودش را، آن خدائى که خودش در دل خودش ساخته او را عبادت کرده.

و لذا مى‏بینیم که آثار عبودیّت در آنها پیدا نمى‏شود، حرفهایشان جامد است، خشک است، نماز مى‏خواند امّا قلب جامد است، رحم نیست، مروّت نیست، انصاف نیست، عطوفت نیست، رقّت قلب نیست، حمیّت نیست؛ امّا اینها که با أمیرالمؤمنین رابطه دارند دیگر نسبت به همه عطوفند: نسبت به کفّار عطوفند، نسبت به حیوان عطوف است، نسبت به سگِ کوچه لاى برف عطوف است، مهربان است، چرا؟

چون أمیرالمؤمنین یک سرش در عالم توحید است و یک سرش آمده اینجا، و توحید تمام عوالم را در زیر پر خود به عنوان رحمت گرفته و سایه‏رحمت گسترده، على هم که نمونه رحمت است، پس بنابراین این شاخه رحمت به تمام این موجوداتى که در عالم وجود، وجود دارد کشیده شده. بنابراین عید غدیر یعنى بزرگ‏ترین اعیاد.

أمیرالمؤمنین علیه السّلام در سیزده سالگى معرّفى به ولایت شد

امروز پیغمبر معرّفى کرد أمیرالمؤمنین را، در آن وقتى که أمیرالمؤمنین سیزده سالش بود گفت: أنتَ خلیفتى! راضى هستى به من کمک کنى؟ أمیرالمؤمنین دست داد براى بیعت، پیغمبر با أمیرالمؤمنین در آن مجلس بیعت کردند، مردم برخاستند لبخند زدند به أبوطالب، اى أبوطالب این محمّد امر کرد که تو بیا از بچّه سیزده ساله‏ات اطاعت کن! برخاستند و رفتند.

و این را سنّى‏ها مى‏گویند، تمام نوشتند: (تاریخ طبرىّ الآن دو دوره، به دو چاپ در منزل ما هست) أنتَ خلیفَتى فى امَّتى و وصیّى و وزیرى، در همان وقتى که أمیرالمؤمنین سیزده سالش بود!

به همین جهت بود که همان دکتر حسین هیکل در کتاب «حیات محمّد» همین جمله را در وهله اوّل طبع کرد و بعد دید که نه، این مطلب خیلى عجیب شد و یک سندى در دست شیعه است در مرتبه دوّم حذف کرد.

من خیلى از کتب بزرگانِ سنّى‏ها خوانده‏ام که آنها صراحتاً مى‏گویند همه مطالب را نباید نوشت. زیرا که این مطالب به دست بعضى مى‏افتد و سند حربه بر علیه ما مى‏شود. یادداشت دارم، فلان کتاب، صفحه فلان چنین مطلبى گفته، فلان کتاب فلان مطلب یعنى حقایق را بفهمید امّا نگوئید.

أمیرالمؤمنین علیه السّلام روز اوّل که پیغمبر فرمود: اى مردم! من پیغمبرم، گفت: این ولىّ شما و صاحب اختیار شما است، آن روز!

پس نبوّت با ولایت توأم است. همینطورى که توحید با نبوّت یکى است، نبوّت هم با ولایت یکى است، توحید و نبوّت و ولایت با هم یکى هستند.

از آن وقت پیغمبر گفت، و گفت تا همین روز عید غدیر که دو ماه مانده بود از دار دنیا برود؛ تمام مردم را جمع کرد جلوئى‏ها آمدند و عقبى‏ها هم رسیدند: اى مردم! مَن کُنتُ مَولاه فهذا «این!» فهذا علىٌّ مَولاه. آن کسى که من مولاى او هستم، این! نگفت: «علىٌّ مَولاه» که بگویند على مقصود خداى علىّ است، (إنّ الله علىٌّ دیگر، مقصود: علىٌّ مولاه) چون راه احتمال باز است؛ مى‏گویند: پیغمبر گفته: «عَلِىٌّ مَولاه» مولاه یعنى پسر عمو، اى‏ مردم بدانید این پسر عموى من است.

صد و بیست هزار نفر مردم را توى بیابان در گرما جمع کند، جهازهاى شتر را روى همدیگر بچینند مردم سه روز آنجا معطّل بشوند، روز عید برسد، همه مردمى که جلو رفتند عقب برگردند، عقبى‏ها برسند، پیغمبر آن خطبه مفصّل را بخواند، و مردم زیر سایه‏هاى شتر و زیر سایه‏هاى قاطر، و خود پیغمبر هم زیر آفتاب برود بالاى آن جهازها، از روى دست بلند کند: اى مردم این پسر عموى من است! این است معنایش؟! نه، پیغمبر اوّل استشهاد کرد به آیه قرآن گفت:

استشهاد رسول خدا به قرآن در ولایت بر مؤمنین‏

ألَستُ أولَى بکُم مِن أنفُسِکُم؟! آخر در آیه قرآن داریم: النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِم، [7] پیغمبر ولایت دارد بر هر مؤمنى! یعنى وقتى پیغمبر در انسان یک چیزى را اختیار بکند انسان حقّ اختیار ندارد، اختیار اختیار اوست، این معنى ولایت است، از نظر تشریعى، از نظر تکوینى که معلوم است.

ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِم. [8]

 «هیچ مؤمنى، هیچ مؤمنه‏اى، زن مؤمن، مرد مؤمن، چنین حقّى ندارند وقتى خدا و رسول بر آنها چیزى اختیار کند آنها بر خلاف رفتار کنند.»

حکم خدا حکم رسول خدا و حکم رسول خدا حکم خداست. امروز جنگ است! زنم مى‏خواهد بزاید، تجارتخانه دارم، بچّه‏ام مى‏میرد، این حرف‏ها نیست. امروز عبادت است، امروز حجّ است، زن تو بر خانه‏ات حرام است، آن زن را باید بگیرى، آن ترس را باید اختیار کنى، حکم خدا و رسول این است! هیچ حقّى براى هیچ کس نیست جز امر رسول خدا.

هر عملى که پیغمبر مى‏گوید شما بکنید، آن عبادت است و هر عملى که بگوید نکنید معصیّت است، اگر بگوید نماز بخوان آن نماز عبادت مى‏شود، اگر بگوید نماز نخوان، آن نماز معصیت است، مثل زنا است؛ توجّه مى‏کنید چه عرض مى‏کنم؟!

پیغمبر استشهاد کرد به این آیه قرآن: ألستُ أولى بکُم مِن أنفُسِکُم؟! آیا من چنین حقّى ندارم مطابق آیات قرآن بر شما؟! ولىّ به شما و أولى به نفس شما از خود شما نیستم؟! قالوا: اللّهم بلى!

کیفیّت معرّفى أمیرالمؤمنین علیه السّلام در غدیر خم‏

پیغمبر أمیرالمؤمنین را روى دست بلند کردند، به طورى بلند کرد که دو سفیدى زیر بغل پیغمبر و أمیرالمؤمنین نمایان شد. یعنى چه قِسم بلند کرد؟

نه اینکه أمیرالمؤمنین را بلند کرد، أمیرالمؤمنین را آورد پهلوى خودش بعد دست انداخت پیغمبر با دو دست خودش، دو تا بازوهاى أمیرالمؤمنین، اینجاها را گرفت بلند کرد؛ وقتى بلند کرد زیر بغل پیغمبر و زیر بغل أمیرالمؤمنین (چون بازوهاى أمیرالمؤمنین را بلند کرد) نمایان شد. نشان داد، گفت: مَن کنتُ مَولاه فهذا علىٌّ مَولاه!

 «کسى که من مولاى او هستم این على مولاى اوست!»

على را بلند کرده، نشان داده، از بالاى جهازها آورده بالا، پهلوى خودش ایستاده، بلند کرده، نشان داده، در عین حال گفته على، و گفته هذا علىّ، که نگوئید یک على دیگر بود، نگوئید مَن کنتُ مولاه فعلىٌّ مولاه یعنى اللهُ العلىّ، (خداى علىّ أعلى آن مولا است). شبهه و شکّى براى کسى نماند.

اوّل کسى که آمد بیعت کرد عمر بود: بخٍّ بخٍّ لَکَ یا على! أصبَحتَ مَولاى و مَولا کُلّ مُؤمِنٍ و مُؤمنَة.

«به به بر تو اى على! مولاى من شدى و مولاى هر مؤمن و مؤمنه‏اى شدى.» و دیگران و دیگران.

أبوبریده أسلمىّ از شام وارد شد، دید که أبابکر بالاى منبر است! گفت: چیه قضیّه‏اش؟ گفت چیه؟ گفتند که نمى‏بینى؟! گفت: مگر همین فرد نبود که به على سلام کرد به إمرى المؤمنین؟! السّلام علیک یا أمیرالمؤمنین!- چون بعد از این قضیّه پیغمبر دستور دادند که تمام افراد بیایند با أمیرالمؤمنین مصافحه کنند و دست بدهند به عنوان «أمیرالمؤمنین» سلام کنند: السّلام علیک یا أمیرالمؤمنین! یعنى سیّد و سالار تمام مؤمنین- این مگر همان نبود با همان هفت نفرى که آمدند سلام کردند و گفتند: السّلام علیک یا أمیرالمؤمنین؟!

گفتند: إنّ الأمر وَقَعَ ما وَقَع و کان ما کان! «شد آن کارى که باید بشود و فعلًا این طور شده.»

گفت: نه قسم به خدا خیانت کردید شما! خیانت کردید! إنّ الأمر قد وَقَعَ مَا وَقَع و کان ما کان یعنى چه؟! خیانت کردید! شما رفتید به أمیرالمؤمنین به عنوان امارى سلام کردید، بیعت کردید، بعد حالا آمدید مى‏گوئید: إنّ الأمر وَقَعَ مَا وَقَع و کان ما کان؟! سریع از مسجد بیرونش کردند. از همان روز شروع شد جنایات، عوض شد تاریخ، واژگون شد.

سرنوشت غم انگیز مالک بن نویره به علّت عدم اداى زکات به أبوبکر

مالک بن نویره یک آدمى است از شیعیان أمیرالمؤمنین، آمده خدمت پیغمبر، اسلام اختیار کرده و حضرت او را معرّفى کردند به أمیرالمؤمنین، ولایت أمیرالمؤمنین را پذیرفته و رفته. مرد شاعر بزرگى هم هست، و بعد از رحلت رسول خدا زکات نداد به أبوبکر؛ گفت: من زکات مى‏دهم به آن کسى که وصىّ رسول خدا است. به عنوان اینکه این زکات نداده به صندوق اسلام و مرتدّ از دین‏ شده، أبوبکر خالد بن ولید را با دویست نفر سوار فرستاد غارت کردند، مردانش را کشتند، مالک بن نویره را کشت، سرش را گذاشت زیر دیگ غذا، غذا پخت از غذایش خورد، با زنش شب همبستر شد، در حالتى که صداى اذان مى‏گذشت، اذان را شنیدند و گفتند ما دیدیم که مالک و قومش اذان مى‏گفتند و نماز مى‏خواندند.

وقتى برگشت خالد به مدینه غوغائى شد، که این مسلمانان را کشته، با زن مسلمان همبستر شده!

أبوبکر را بُردش در یک جاى مخفى با همدیگر صحبت کردند، خلاصه خالد به أبوبکر گفت قضیّه این قضیّه بوده و این پافشارى بر حکومت على داشت. مسلمانان گفتند بایستى حدّ بر او جارى کنى، أبوبکر جارى نکرد، گفت من شمشیرى را که شمشیر خداست و خدا از غلاف بیرون آورده من در غلاف نمى‏کنم.

این جهاد است؟! این جهاد است؟!! این به اسلام دعوت کردن است؟! مرد مسلمان را کشتن و با زن او شب زنا کردن (چون زن جمیله‏اى بود) به عنوان جهاد است؟!

نه آقاجان، جهاد حىّ على خیر العمل است. آن روش، روش أمیرالمؤمنین است که در جنگ صفّین آمد مردى مسأله‏اى بپرسد، ابن عبّاس فریاد زد سرش، که الآن موقع مسأله نماز پرسیدن است؟! أمیرالمؤمنین گفت:

ویحک یابن عبّاس! چرا داد و بیداد مى‏کنى؟! ما داریم براى چه جنگ مى‏کنیم؟ ما براى آدم‏کشى، مال مردم خوردن، ناموس بردن که جنگ نمى‏کنیم، ما جنگ مى‏کنیم که مردم را نماز خوان کنیم، این دارد مسأله نماز مى‏پرسد.

جنگ پیغمبر بر اساس نماز بود، جنگ أمیرالمؤمنین بر اساس نماز بود، هر دو جنگشان همه بر اساس نماز بود.

بیعت گرفتن رسول خدا از حاضرین در غدیر خم جهت ولایت أمیرالمؤمنین علیه السّلام‏

این عید معرّفى کرد أمیرالمؤمنین را به همه، که: مَن کُنتُ مولاه فهذا علىٌّ مولاه!

و پیغمبر دعا کرد: اللّهم انصُر مَن نَصَرَه و اخذُل مَن خَذَلَه، اللّهم أیِّد مَن أیَّده!- تا آخر دعا- که: «خدایا هر کسى که او را یارى مى‏کند یارى کن، هر کسى که او را مخذول و خوار مى‏دارد او را هم تو مخذول و خوار بدار!»

تا اینکه زنها هم آمدند بیعت کردند، مردها هم همه بیعت کردند، مردها مى‏آمدند با أمیرالمؤمنین دست مى‏دادند به عنوان بیعت، کف دست راست خود را در کف دست راست أمیرالمؤمنین مى‏گذاشتند (دو دستى، نه، دو دستى مصافحه نیست، دست راست).

و یک خیمه‏اى تهیّه کردند، پیغمبر دستور داد یک طشت آبى آنجا گذاشتند و أمیرالمؤمنین علیه السّلام دست خود را در آن طشت آب فرو بردند و بیرون آوردند و رفتند؛ زنها بعد آمدند در آن خیمه، در آن طشت آب دست خود را فرو مى‏بردند و بیرون مى‏آوردند و مى‏رفتند؛ این علامت بیعت زنها بوده. چون زن نامحرم به مرد نامحرم دست نمى‏دهد؛ همه بیعت کردند.

وقتى پیغمبر هم داشت از دار دنیا مى‏رفت فاطمه که گریه کرد، خواندم روایتش را برایتان: «خداوند تو را به هفت فضیلت شرافت داده: منم پدر تو، على است شوهر تو، حمزه و جعفر از ماست، حسن و حسین از ماست، و مهدى قائم آل محمّد از ماست.» مفصّل است، بعد مى‏گوید که: «على آن کسى است که دَین مرا ادا مى‏کند، وعده‏هاى مرا، او کسى است که صداى مرا به گوش جهانیان مى‏رساند، و غصّه نخور، غصّه نخور على با ما است در روز قیامت و در دنیا، و تو اوّلین کسى هستى که به ما ملحق مى‏شوى.» روز اوّل با ولایت بود، روز آخر هم با ولایت است.

نعمت ولایت، بالاترین نعمتهاست‏

حالا واقعاً بیائیم حسابش را بکنیم، در تمام دنیا اگر خدا به انسان نعمتى بدهد، چه نعمتى است از این بالاتر؟

یکروز یک شخصى از اصحاب حضرت سجّاد علیه السّلام آمده بود شکایت مى‏کرد از وضع مال و گرفتارى و فقر و دَیْن و اینها، خیلى مفصّل است. و غبطه مى‏خورد که دشمنان ما چقدر داراى مال‏اند، چقدر داراى ثروتند، چقدر به راحتى زندگى مى‏کنند.

حضرت فرمودند که: خوب اشکال ندارد، زیاد داد و بیداد نکن، تو راضى هستى این ولایتى که الآن دارى بدهى و از آنها جلو بزنى؟ هان؟! اگر آرى، بسم‏الله! گفت نه، نه، نه، یابن رسول الله نه، من راضى نیستم، یک خُرده‏اش هم راضى نیستم بدهم!

فرمودند: پس دیگر ساکت باش! خداوند این بهره‏هائى که به تو داده بهش فکر کن! و لازمه این بهره‏ها تحمّل مشکلات و مشاقّ است وَ الصَّابِرینَ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ، [9] این در آیه قرآن وارد است.

پس بنابراین واقعاً اگر ما فکر کنیم که اگر این نعمت ولایت در ما نبود، قلب ما زنده نبود، متّصل نبود، هرچى داشتیم: دنیا داشتیم، ثروت داشتیم، کوه‏ها را براى ما طلا مى‏کردند چه قیمتى داشت؟! مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفارا. [10]

فرض کنید که یک حمارى را بیاورند و یک لجام طلا به او بزنند و یک زینى از طلا به او آویزان کنند و به ساقهایش همه یاقوت و زبرجد و الماس باشد، این چه قیمتى دارد؟ این حمار را- از این مثالى که بنده زدم قرآن بهتر دارد مثال مى‏زند- بار او پر از کتاب کنند، این چه مى‏فهمد؟ از کتاب چه مى‏فهمد؟ امّا آن کسى که نه، بارش نکردند، امّا علم رفته در قلبش، فهمیده أمیرالمؤمنین یعنى چه؟

یعنى تسلیم و اطاعت در مقابل أمیرالمؤمنین صید خداست؛ خدا را مى‏خواهید صید کنید،- دیگر چه تعبیر کنیم؟ چقدر تعبیر را پائین‏تر بیاوریم؟ چه قِسم تعبیر کنیم؟- اگر خدا را مى‏خواهید صید کنید (خدا که صید نمى‏شود) اگر مى‏خواهید صیدش کنید أمیرالمؤمنین را بشناسید، تسلیم او شوید و الّا راهى نیست، راه‏ ها بسته است، راه لقاء خدا بسته است، بدون ولایت بسته است، هرچه بیشتر کوشش بشود بیشتر بسته مى‏شود! مگر اینکه این راه باز بشود.

و لذا داریم که اینها باب خدا هستند، صراط خدا هستند: أنتم السّبیلُ الأعظَم و الصّراطُ الأقوم و شهداءُ دارِ الفناء.

 (اللهم صل علی محمد و آل محمد )

پی نوشت ها:

[1]- تِبْن: کاه‏

[2]- سَدْل: لباس (ساتر)

[3]- سوره الرّوم (30) ذیل آیه 31.

[4]- سوره مریم (19) قسمتى از آیه 31.

[5]- سوره الشّعراء (26) آیه 214.

[6]- سوره الأنعام (6) قسمتى از آیه 153.

[7]- سوره الأحزاب (33) صدر آیه 6.

[8]- سوره الأحزاب (33) صدر آیه 36.

[9]- سوره البقرى (2) ذیل آیه 177.

[10]- سوره الجمعى (62) صدر آیه 5.

 

ارسال نظر و طرح سوال

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.