گوهر معرفت - عرفان و اخلاق کاربردی

پایگاه نشر علوم و معارف الهی تحت إشراف حجة الاسلام حاج شیخ محمّد شاهرخ همدانی

پایگاه نشر علوم و معارف الهی تحت إشراف حجة الاسلام حاج شیخ محمّد شاهرخ همدانی


گنجینۀ جوانی (سخنی با جوانان به مناسبت روز جوان)

جوانی زیبایی توست، جوانی تمام خوبی ها و استعدادهای پیدا و پنهان توست، جوانی کوه معرفت و اخلاق و ادب را درنوردیدن و در اوج ایستادن است، آری جوانی نردبان تعالی توست، مقاله پیش روی سخنی با جوانان است به قلم حجت الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی


بسم الله الرحمن الرحیم

گنجینۀ جوانی (سخنی با جوانان به مناسبت روز جوان)

تالیف حجت الاسلام حاج شیخ محمد شاهرخ همدانی

جوانی زیبایی توست، جوانی تمام خوبی ها و استعدادهای پیدا و پنهان توست، جوانی کوه معرفت و اخلاق و ادب را درنوردیدن و در اوج ایستادن است، آری جوانی نردبان تعالی توست.

زاد فردای خود امروز از اینجا بردار              این نه راهیست که هر روز توان آمد و رفت

در آیات قرآن مجید، ۱۰ بار به «جوان» اشاره شده که در همه آن ها کلمه «فتى» و مشتقات آن (به معنى جوانمرد) به کار رفته است. این تعبیر به نوبه خود درس و تذکر مهمى براى ما است که «جوان» در فرهنگ قرآن «جوانمرد» است و باید اصول جوانمردى یعنى پاکى، گذشت، معرفت و شجاعت را رعایت کند.

امام صادق علیه السلام در روایتی می فرمایند: مَن قَرَاَ القُرآنَ وَ هُوَ شابٌّ مُؤمِنٌ اِختَلَطَ القُرآنُ بِلَحمِهِ وَ دَمِهِ وَ جَعَلَهُ اللّه عَزَّوَجَلَّ مَعَ السَّفَرَةِ الکِرامِ البَرَرَةِ ، وَ کانَ القُرآنُ حَجیزا عَنهُ یَومَ القیامَةِ.( اصول کافی ج 2 ص 603)

(هر جوان مؤمنى که در جوانى قرآن تلاوت کند، قرآن با گوشت و خونش مى آمیزد و خداوند عزّوجلّ او را با فرشتگان بزرگوار و نیک قرار مى دهد و قرآن نگهبان او در روز قیامت، خواهد بود.)

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم               با شیر اندرون شد و با جان بدر رود

پسندیده نیست که توجیه ناهانجاری های اخلاقی و رفتاری  در جامعه ای، جوان بودن و جوانی باشد، تو گویی جوانی زمینه ای شده برای به غلط رفتار کردن برای هر انحرافی.

گاهی شنیده می شود وقتی جوانی نامناسب و ناصحیح رفتار میکند، عده ای می گویند: اشکالی ندارد، جوان است، چه بسا جوانی انگیزه ای برای بسیاری از اشتباهات و گناهان، قصورها و تقصیرها شده است.

و این درحالی است که آه و ناله ی خیلی از پیرمردها، حسرت از دست دادن دوران جوانی است. براستی این غبطه و حسرت برای چیست ؟

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل            باری به غلط صرف شد ایام شبابت

در حالات مرحوم علامه طهرانی رحمة الله علیه است: یکبار که به زیارت أهل قبور رفته بودند، به فرزندنشان که همراه ایشان بوده می فرمایند: « روی بعضی از قبرها نوشته اند :« جوان ناکام»! کسی که ازدواج نکرده از دنیا برود ناکام نیست ، ناکام آن کسی است که به وصال حضرت أحدیّت نرسیده و شراب وصل او را ذوق نکرده است.»

بله به جوان باید احترام گذاشت و او را تکریم کرد ولی جوانی برای جوانی نیست برای تمام عمر است برای تربیت است برای کمال اندوزی است برای حرکت است.

لذا خدای حکیم می فرماید: وَ ابْتَغِ فیما آتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ  (القصص : 77 ) 

( ای انسان قدر بدان فرصت های گرانبهایی که خدا در اختیارت قرار داده است مبادا سهمت را از زندگی دنیا و غنائم آن فراموش کنی بیا و بهترین رفتار را داشته باش همانطور که خدا بهترین فرصت (از جمله جوانی ) را در اختیارت قرار داد  ‏) 

امیر المومنین على علیه السلام در ضمن تفسیر آیه شریفه  "وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنْیا" مى‏فرماید: لاتنسَ صِحَّتَکَ و قُوَّتَکَ و فَراغَکَ و شَبابَکَ و نَشاطَکَ ان تطلُبَ بها الاخِرة
(فراموش نکن که با بهره‏گیرى از سلامتى و نیرو و فراغت و جوانى و شادابى‏ات، آخرت را به دست مى‏آورى)

انسان وقتی طفل است می گویند بچه است در جوانی هم می گویند جوان است در سالخوردگی هم که دیگر توانایی نیست ، سوال این است که پس کِی باید این مسابقه تعالی و کمال را بُرد؟ کِی باید بار سنگین امانت مقام خلیفة اللهی را به مقصد رساند؟

حقیقت آنست که اندوخته بزرگان در اواخر عمر مرهون جوانی آنان بوده است سیدنا الاستاد درباره مرحوم آیت الله بهجت رحمة الله علیه قائل بودند که ایشان هرچه دارد از تقوا و مراقبه ای بود که در جوانی داشت.

یکباره که خدمت سیدالعرفا مرحوم آقای قاضی اعلی الله مقامه رسیده بودند بعد از ملاقات آقای قاضی رو می کنند به اطرافیان و می فرمایند: والله این بهجت گناه کردن بلد نیست.

مرحوم سیدنا الاستاد علامه طهرانی اعلی الله مقامه الشریف می فرمودند: روی جوان ها سرمایه گزاری کنید و از همه بیشتر به نوجوانان و جوانان نصیحت می کردند که مواظب باشید این ایام را مجانی از دست ندهید.

جوانى مجموعه‏اى از زیبایى‏ها، خوبى‏ها و قابلیت هاست که با کسب علم و مهارت، شناخت، تدبیر و سمت و سو دهىِ صحیح، مى‏توان هویت توحیدی و شخصیت ملکوتی و حیات مطلوبی را پى‏ریزى کرد و آن را اعتلا بخشید.

از امام جعفر صادق‏علیه السلام روایت است که فرمود: إِنَّ أَحَبَّ الْخَلَائِقِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى شَابٌ‏ حَدَثُ‏ السِّنِ‏ فِی صُورَةٍ حَسَنَةٍ جَعَلَ شَبَابَهُ وَ جَمَالَهُ فِی طَاعَةِ اللَّهِ تَعَالَى ذَاکَ الَّذِی یُبَاهِی اللَّهُ تَعَالَى بِهِ مَلَائِکَتَهُ فَیَقُولُ هَذَا عَبْدِی حَقّا.

(به راستى که دوست داشتنى‏ترین آفریدگان نزد خداوند، جوان کم سن و سال و خوش سیمایى است که جوانى و زیبایى‏اش را در راه فرمانبرى از خداوند بزرگ قرار داده است؛ آن کسى که خداوند بزرگ، نزد فرشتگان به وى افتخار مى‏کند و مى‏فرماید: این بنده حقیقى من است. )

رنگ رخ خوب تو آخر گواست         در حرم لطف خدا بوده ای

آنچه نباید او را به گوش فراموشی و غفلت سپرد این است که فرصت ها در حال سپری شدن هستند

على علیه السلام می فرمایند: الفُرصَةُ سریعةُ الفَوت بَطیئَةُ العَود
(فرصت‏ها به سرعت از دست مى‏روند و با کُندى باز مى‏گردند.)

امشبی را که در آنیم غنمت شمریم                  شاید ای دوست نرسیدیم به فردای دگر

ایشان در جای دیگری می فرمایند: اذا أمکَنتَ الفُرصَةَ فانتَهِزها فَإنَّ إضاعَةَ الفُرصَةِ غُصَّة

(اگر فرصتى برایت پیش آمد، به سرعت از آن بهره بگیر؛ چرا که از دست دادن فرصت‏ها اندوه، در پى خواهد داشت.)

تازه جوانی ز سر نیشخند                گفت به پیری که کمانت به چند

پیر بخندید و بگفت ای جوان             چرخ تو را نیز کند چون کمان

پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم در سفارشی به صحابه جوان خود جناب اباذر بر غنیمت شمردن دوران جوانى تأکید داشت و مى‏فرمود:

یَا أَبَا ذَرٍّ، اغْتَنِمْ‏ خَمْساً قَبْلَ‏ خَمْسٍ‏: شَبَابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ، وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ، وَ غِنَاکَ قَبْلَ فَقْرِکَ، وَ فَرَاغَکَ قَبْلَ شُغْلِکَ، وَ حَیَاتَکَ قَبْلَ مَوْتِک‏

( پنج چیز را قبل از پنج چیز غنیمت شمر؛ جوانى را قبل از پیرى و سلامتى را قبل از بیمارى و دارایى را قبل از فقر و فرصت را قبل از مشغله و زندگى را قبل از مرگ. )
در این میان نکته بسیار مهم و حایز تامل و تفکر این است که عمر هر چقدر هم که طولانی باشد اما جوانی محدود است که سرآمد ایام عمر همان دوران جوانى محسوب می شود و این دوره را مى‏توان یک «بهره زودگذر» دانست که «غنیمت» شمردن آن، هنر هر جوان مى‏باشد.‏

به عبارتی می توان جوانی را فرصت دوباره عمر دانست.

مسلم است که سلامت زندگی هر انسانی به سلامت فطرت و عقلانیت آن شخص بستگی دارد که به تحقیق یک جوان به فطرت دست نخورده نزدیک و از عقل سالمتری برخودار است

امام صادق علیه السلام به سرعت پذیرش معارف توحیدی و مکارم اخلاق در جوانان توجه کرده و در همین زمینه به ابوجعفر؛ مؤمن طاق (یکی از شاگردان مبرز ایشان) می فرماید: عَلَیْکَ بِالْأَحْدَاثِ فَإِنَّهُمْ‏ أَسْرَعُ‏ إِلَى کُلِّ خَیْر

(بر تو باد تربیت جوانان، زیرا آنان زودتر از دیگران نیکی ها را می پذیرند.)

جوانان استعدا محض هستند لذا از ایشان تعبیر به حدث می شود حدث در لسان عرب همان زمین مستعد و مناسب برای کشاورزی است

امام علی علیه السلام می فرمایند: انّما قلب الحدث کالارض الخالیه ما القی فیها من شیء قبلته، و بادرتک بالادب قبل أن یقسو قلبک.

(دل جوان همچون زمین ناکشته است; هرچه در آن افکنند، بپذیرد، پس به آموختن و تربیّت تو پرداختم، پیش از آن که دلت سخت شود.)

مرحوم علامه طهرانی اعلی الله مقامه الشریف در جریان سفر مرحوم حداد رحمة الله علیه به ایران خاطره ای را در عنایت مرحوم حداد به جوانان ایرانی بیان می فرمایند که یک روز که در معیّت یکى از دوستان با ماشین او ( همراه با مرحوم حداد ) به جائى میرفتیم، وى چون در دانشگاه طهران کارى داشت ماشین را در محوّطه آنجا نگه داشت تا کار خود را انجام دهد و برگردد. قدرى طول کشید، و حضرت آقا ( مرحوم حاج سید هاشم حداد ) خیلى مبتهج شدند و فرمودند: عجب نفوس قابله و مستعدّه‏اى از جوانان در این محیط هستند! حیف است که انسان نمى‏تواند لب بگشاید و از أسرار و مخفیّات پرده بردارد. ( روح مجرد، صفحه 304 )  

امام صادق علیه السلام در مورد سرمایه گذاری معنوی برای نسل جوان و حفاظت آن ها از انحراف و کج اندیشی، می فرماید: «نوجوانان و جوانان خود را با احادیث ما آشنا نمائید قبل از این که مُرجعه (که یکی از گروه های منحرف عصر ایشان بود) بر شما پیشی گیرند.)

کوتاه سخن آنکه : جوانی گنجینه است و جوان گنج.

حضرت عیسی علیه السلام با حواریون سیاحت می کرد، گذرشان به شهری افتاد، در نزدیکی شهر گنج زیادی پیدا کردند، حواریون از عیسی علیه السلام در خواست نمودند اجازه دهد گنج را جمع آوری کنند تا بیهوده از بین نرود. فرمود: شما مشغول این کار شوید من هم به داخل شهر دنبال گنج خود که سراغ دارم، می روم.
عیسی علیه السلام داخل شهر شد، به خانه خرابی رسید، وارد خانه شد پیره زنی را آنجا دید به او فرمود: اگر اجازه دهید امشب میهمان شما باشم، پیره زن اجازه داد. حضرت عیسی علیه السلام از زن پرسید غیر از تو کس ‍ دیگری هم در این خانه زندگی می کند؟ گفت: آری پسری دارم که روزها در بیابان خار می کند و از دسترنج او زندگی می کنیم.
شبانگاه پسرش آمد. پیره زن گفت: امشب میهمانی داریم که آثار بزرگی و عظمت در چهره او آشکار است. اینک خدمت او را غنیمت شمار و از وجود او استفاده کن. جوان پیش عیسی علیه السلام رفت پاسی که از شب گذشت. آن بزرگوار از وضع زندگی و معاش جوان سؤ ال کرد. از جوابی که داد عیسی علیه السلام پی برد که جوانی هوشیار و بافراست است و قابلیت ترقی درجات کمال را دارد، اما معلوم می شود پای بند یک علاقه قلبی است.
به او گفت: جوان گویا دردی در دل داری که آثارش از سخنانت هویدا است. به من بگو شاید برایت کاری کنم. جوان که خیال می کرد گفتن مشکلش ‍ فایده ندارد چیزی نگفت ولی چون حضرت اصرار کرد، گفت: آری دردی دارم که جزء خدا کسی نمی تواند آن را دوا نماید.
حضرت علیه السلام فرمود: مشکل خود را برای من بگو. جوان گفت: روزی خار به شهر می آوردم از کنار قصر دختر پادشاه رد شدم، همین که چشمم به صورت او افتاد چنان شیفته و شیدایش گردیدم که می دانم چاره ای جز مرگ ندارم، فرمود: اگر تو بخواهی من وسایل ازدواج شما را آماده می کنم.
جوان سخنان میهمان را به مادرش گفت، پیره زن گفت: از ظاهر این مرد معلوم می شود دروغگو نیست.
حضرت عیسی علیه السلام فرمودند: فردا پیش پادشاه برو و دخترش را خواستگاری کن هرچه خواست بیا به من خبر بده، صبحگاه جوان برای خواستگاری به بارگاه آمد، خود را به نزدیکان پادشاه رسانید و گفت: من برای خواستگاری دختر شاه آمده ام، از شما می خواهم تقاضای مرا به اطلاع او برسانید. خواص شاه از حرفهای جوان خندیدند و برای این که تفریحی کرده باشند او را به حضور شاه برده و تقاضایش را به عرض ‍ رساندند.
پادشاه چون خواست جوان را ناامید نکرده باشد و در ضمن وسیله ای برای انجام ازدواج فراهم نماید گفت: اشکالی ندارد اگر فلان مقدار (مقداری که یقین داشت از عهده جوان بیرون است ) جواهر برای ما بیاوری. جوان برگشت جریان را برای حضرت عیسی علیه السلام شرح داد، آن حضرت او را به خرابه ای برد که ریگ و سنگریزه فراوان داشت، دعایی نمود یک دفعه آن ریگها به صورت جواهراتی شد که شاه درخواست کرده بود جوان به مقدار لازم برای پادشاه برد همین که چشم وزراء و پادشاه به جواهرات افتاد همه در شگفت شدند. جوانی خارکن از کجا این همه جواهر تهیه نموده ؟!
پادشاه برای مرتبه دوم مقدار زیادتری درخواست کرد باز جوان به عیسی علیه السلام مراجعه نمود. فرمود: برو در میان همان خرابه آنچه می خواهی بردار برای او ببر. این بار پادشاه جوان را به خلوت خواست و از واقع امر پرسید؟ او هم از ابتدای عشق خود تا وارد شدن میهمان و داستان خواستگاری را شرح داد پادشاه فهمید میهمان او حضرت عیسی علیه السلام می باشد. گفت برو همان شخص را بیاور تا بین تو و دخترم مراسم عقد و ازدواج را برگزار نماید.
عیسی علیه السلام دختر را به ازدواج آن پسر درآورد، پادشاه لباسی آراسته برای جوان فرستاد، این زن و شوهر آن شب با یکدیگر هم بستر شدند، فردا صبح پادشاه داماد خود را خواست و با او ساعتی صحبت کرد، آثار بزرگی و فهم را در گفتار او دید، چون غیر از آن دختر فرزندی نداشت او را ولیعهد خود قرار داد. اتفاقا همان شب به مرگ ناگهانی از دنیا رفت و جوان وارث تخت و تاج او گردید.
روز سوم حضرت عیسی علیه السلام برای خداحافظی به بارگاه پادشاه جدید آمد. جوان از او پذیرایی شایانی کرد و گفت: ای حکیم مرا سؤ الی است اگر جواب ندهی این همه نعمت که به وسیله شما برایم فراهم آمده بر من ناگوار است فرمودند: سؤ ال کن ببینم چه در دل داری. جوان گفت: دیشب در این فکر شدم، شما را که چنین نیرویی است که خارکنی را به مقام سلطنت می رسانید، از چه رو برای خود کاری نمی کنید و با این لباس و زندگی محدود می گذرانید؟ فرمود: کسی که عرفان به خدا و نعمت جاویدان او داشته باشد هیچگاه آرزو و میل به این دنیای فانی نخواهد داشت. ما را در مقام قرب خداوند لذتهای روحی است که لذت سلطنت با آن قابل مقایسه نیست. و آنگاه داستانی از فنای دنیا و بقای آخرت برای جوان شرح داد.
پادشاه گفت: اینک سؤ ال دیگری پیش آمد، چرا آنچه با ارزش بود برای خود خواستی و مرا به این گرفتاری بزرگ مبتلا نمودی ؟ فرمود خواستم مقدار عقل و فهم تو را آزمایش کنم و در ضمن بعد از آماده شدن این مقام، اگر آن را واگذاری به درجات ارجمندتری نایل خواهی شد، و برای دیگران هم زندگی تو عبرت و پند خواهد شد.
جوان همان دم از تخت به زیر آمد، لباسهای سه روز قبل خود را پوشید و با حضرت عیسی علیه السلام از شهر خارج شد، وقتی پیش حواریین رسیدند فرمود: هذا کنزی الذی کنت اظنه فی هذا البلد فوجدته.

(این همان گنجی است که در این شهر گمان داشتم و او را پیدا کردم .بحار الانوار جزء 14ص( 284

کلام آخر؛

و این حقیر فقیر محضر مولایمان حجة بن الحسن العسکری علیه السلام عرض می کند:

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم      دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

نوشته شد در ماه شعبان المعظم سال 1434 هجری قمری به مناسبت روز بزرگداشت حضرت علی اکبر علیه السلام و روز جوان

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ارسال نظر و طرح سوال

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی